Work Text:
منیجرِ ییبو کیسهای دستـش داد و گفت: «این عودسوز رو واست خریدم. میتونی واسه اینکه به خوابیدنت کمک کنـه، مقداری گیاه سنتی بهش اضافه کنی»
ییبو با پوزخند پرسید: «چه نوع گیاهی جیه؟ میخوای بیفتم تو هلفدونی؟»
زن چشمهاش رو چرخوند و گفت: «فقط قبل از اینکه طرفدارات به خاطر کم خوابیات دوباره قشقرق به پا کنن، امتحانش کن»
***
ییبو با فرو رفتن سنگهایی تو پشتش و برخورد نور خورشید روی صورتش، از خواب بیدار شد. وقتی بلند شد و به اطراف نگاه کرد، دید که وسط یه باغـ نشسته. مسیری که اونجا نشسته بود به یه پل منحنی میرسید و بعد به یه آلاچیق بلند با سقف شیبدار منتهی میشد که مقابلش یه دریاچه قرار داشت. اطراف دریاچه رو درختهای شکوفهدار احاطه کرده بود که تا چشم کار میکرد ادامه داشت.
طرف دیگهی جاده به داخل باغ منشعب میشد. یکی از چند راهیها به دروازهی ماه منتهی میشد که احتمالا راه خروج بود.
عجیبه. ییبو قطعا تو اتاق هتلش به خواب رفته بود. تا حالا همچین باغی ندیده بود و تو ماه اخیر هیچ درامای تاریخی فیلمبرداری نکرده بود.
ناخودآگاه به پایین نگاه کرد.
لااقل تو این خواب شلوارش رو درنیاورده بود و لباس خواب تنش بود. بلند شد و به سمت خروجی رفت تا نگاهی به اطراف بندازه.
وقتی از دروازه رد شد، به یه کلبه سبک باستانی نزدیک شد که هر دو طرفش رو درختهای بامبویی که با تنبلی تو نسیم تکون میخوردن، قاب گرفته بودن. در قفل نبود؛ سرکی به داخل کشید و با صحنهای از یه فیلم تاریخی با اسباب اثاثیه باستانی روبرو شد. به نظر نمیومد کسی اطراف باشـه.
به سمت جلوی خونه رفت.
«هی، تو کی هستی؟»
ییبو با گیجی به دنبال صدا گشت، چشمش به یه دختر جوون افتاد و بعد ناگهان با صورت روی زمین افتاد و دستهاش به طرز دردناکی به پشت سرش پیج خورد.
«بذار ببینم. مگه خواب نیستم؟ طبیعتا نباید انقدر درد داشته باشه»
دختر با صدای بلند فریاد زد: «شیشیونگ! دزد!»
ییبو در حالی که دست و پا میزد تا از چنگ محکم دختر بیرون بیاد، غرغرکنان گفت: «هی! بذار برم» سنگ و خاشاک تو پوستش فرو رفته بود و مچ دستش قطعا با این سرعت کبود میشد.
صدای کوبش پا اومد و فرد دیگهای بدو بدو وارد شد «شیمی؟»
دختر گفت: «وو شیشیونگ، دا شیشیونگ رو بیار! عجله کن!»
ییبو پرسید: «شماها کی هستین؟»
ولی کسی به سوالش جواب نداد.
فرد تازه وارد شروع به دویدن کرد و بعد از دقایقی چند جفت پا به طرفشون اومد و به دنبالش سیل سوالاتی که روی سرش آوار شد، مثلا تو کی هستی، چه جوری اومدی اینجا، چی میخوای و چرا دزدکی به خونه شیزون ما سرک میکشیدی؟
ییبو با عصبانیت داد زد: «نمیدونم!» چون واقعا سـرش تو کار خودش بود و از اینجا سر درآورده بود «نمیدونم کجام یا چه جوری اومدم اینجا!»
یکی دیگه متهمش کرد: «دروغگو! فکر نکن بتونی قسر در بری!»
وقتی زانوی دختر ضربهای به پشتش زد، ییبو از درد ناله کرد، اما هر چقدر هم که تقلا میکرد، نمیتونست از دستشون خلاص بشـه.
«چه خبره؟» صدای جدیدی به گوش رسید.
همـه یک صدا فریاد زدن: «شیزون!»
دختری که چونه ییبو رو به خاک مالیده بود، با ذوق گفت: «شیزون، من این منحرفِ مشکوک و برهنه رو پیدا کردم که سعی داشت وارد کلبهی شما بشـه!
برهنـه؟ منحرف؟ ییبو به وضوح لباس پوشیده بود. این اولین چیزی بود که وقتی بیدار شد چک کرد.
مرد زیر لب گفت: «... بذار بلند بشـه»
دختر این کار رو با بیمیلی انجام داد.
ییبو در حالی که از روی زمین بلند میشد، گرد و غبار شلوارش رو تکوند و همین که ایستاد با یه لشکر کودک و نوجوون روبهرو شد که مثل کاراکترهای فیلمهای ووشیا (تاریخی) لباس پوشیده بودن. دختری که به راحتی آب خوردن از پا درش آورده بود، نزدیک شد و زیربغلش رو گرفت و با نگاه به سمتش خنجر پرتاب کرد.
به محض اینکه ییبو مرد قد بلند رو وسط جمعیت دید، دیگه به بقیه چیزها اهمیت نداد. این باید شیزون اونها باشـه که با پوشیدن لباس ابریشمی سفید رنگی، ظاهری زیبا و نفسگیر برهم زده بود. با یه جفت چشم زلال و مهربون، گردنی ظریف و خال هوس برانگیزی که زیر لبهای خوشگلش خودنمایی میکرد، مثل جاودانهای به نظر میرسید که از آسمونها نازل شده.
مرد نگاه موشکافانهای به ییبو انداخت.
ییبو امیدوار بود از چیزی که میبینه خوشش بیاد.
شیزون بالاخره به بلندترین پسری که سمت راست ییبو ایستاده بود، اشاره کرد و گفت: «چین پینگ، اونو به یکی از اتاقهای مهمون ببر» نگاه شیزون از روی بازوهای ییبو که به خاطر پیراهن آستین کوتاهش پیدا بود، گذشت و به موی قهوهای رنگشدهش رسید «براش یه سری لباس مناسب و کلاه پیدا کن»
«اطاعت، شیزون»
شیزون با کنجکاوی سرش رو برگردوند و بالاخره با صدای گوشنواز و خوشآهنگش ییبو رو مخاطب قرار داد «لطفا وقتی کارت تموم شد برای شام به من ملحق شو»
پسر، چین پینگ، همراه با چند شاگرد دیگه، ییبو رو به یکی از اقامتگاهها بردن و تموم سوالاتش رو نادیده گرفتن.
ییبو باعصبانیت گفت: «هی! جریان چیه؟»
چین پینگ طوری چشمهاش رو چرخوند که انگار با یه احمق طرفه «شیزون گفت بهت لباس بپوشونیم و بعدش باهاش شام بخوری»
«خودمم شنیدم. اما چرا؟»
چین پینگ شونه بالا انداخت: «شیزون دلایل خودش رو داره»
«چرا؟»
دختر دیگهای با صدای بلند گفت: «انقدر به شیزون ما بیاحترامی نکن»
ییبو جلوی آه کشیدنش رو گرفت و خودش رو مجاب کرد که از این چند نفر آبی گرم نمیشـه. نیمـه پر لیوان این بود که میتونست دوباره شیزون زیبا رو رو ببینـه و احتمالا جواب سوالاتش رو بگیره.
چین پینگ اخم دیگهای به ییبو کرد و زیر نگاه خیرهی بقیه، اون رو به اتاق خواب مهمون راهنمایی کرد.
چین پینگ کشو رو زیر و رو کرد، بعد بیادبانه چند تیکه لباس رو تو دستهای ییبو پرت کرد و به دیوار کاغذی گوشـه اتاق اشاره کرد «این لباسا رو بگیر و برو و به چیز آبرومندانهای تبدیل شو» به تیشرت ییبو دهن کجی کرد انگار که یه تیکه پارچه مندرس و کثیفه.
ییبو زیر لب گفت: «ممنونم» سریع پشت حایل کاغذی رفت و لباسهایی که بهش داده بودن رو بررسی کرد. یه ردای عاجی رنگ و یه شلوار گشاد که میشد، زیر لباس پوشید. خوشبختانه مدل لباس واسش ساده و آشنا بود و میتونست بدون دردسرِ زیادی اونها رو بپوشـه. پارچهش حتی نرم و راحت بود. اما کلاه ...
ییبو به چیزهای ... توریمانند و پهن پارچـهای نگاه کرد، مطمئن نبود که چطور باید ازش استفاده کنه. یادش اومـد که چند سال پیش چیزی شبیه به همین رو باید برای یه سریال میپوشید ولی به کمک چند تا استفها!
«خلاص نشد؟» چین پینگ فریاد زد.
ییبو سریع بیرون اومـد، لباسهای خودش تو یه دست و کلاه تو دست دیگهش بود.
چین پنگ پرسید: «پس کلات کو؟»
ییبو زمزمه کرد: «... بلد نیستم چطور بپوشمش»
چین پینگ لبخند تمسخرآمیزی زد و به آینهای که اون نزدیک بود اشاره کرد.
بقیه باهم پچپچ میکردن، چندتاشون رفته بودن تا احتمالا به کارهای دیگه رسیدگی کنن، اما دوتاشون که از چین پینگ کوچیکتر به نظر میرسیدن مونده بودن تا مراقب ییبو باشن.
انگار هیچکسی قصد کمک نداشت و ییبو هم دلش نمیخواست ازشون کمک بخواد، پس تموم تلاشش رو به کار برد، توری رو روی سرش گذاشت و سعی کرد اون رو با پارچـه بپوشونه.
کلاه خیلی نامرتب بود و مطمئن بود که اشتباه سرش کرده، اما حداقل بعد از چند دقیقه تقلا روی سرش ثابت مونده بود.
یه طوری کلاه رو پیچیده بود که شبیه کون وایساده بود. این حرف رو با صدای بلند نگفت، چون نمیخواست پیش این بچههایی که همین حالا هم فکر میکردن به درد نخوره، بیشتر از این مثل خل وضعها به نظر برسـه.
بعد، اونها ییبو رو به کلبه بردن، هر چند هنوز نگاههای مشکوکشون که فکر میکردن قصد داره جنایت فجیعی مرتکب بشـه، پابرجا بود.
ییبو فقط مشتاق بود که استادشون رو به تخت ببره. شاید برای این بچهها، این هم جرم فجیعی محسوب میشد.
همون موقع، دو بچه کمسن و سالتر از اونها جدا شدن. ییبو و چین پینگ درست زمانی که یکی از شاگردها در حال بردن شام بود، نزدیک شدن.
«شیجیه» چین پینگ به دختر ادای احتـرام کرد.
ییبو از اونجایی که قرار بود با شیزون شام بخوره، پیشنهاد داد: «من میتونم ببرمـش»
دختر جوون به چین پینگ لبخند زد، اما به ییبو نیشخند زد و گفت: «تا اجازه بدیم غذای شیزون ما رو مسموم کنی؟»
ییبو چشمهاش رو چرخوند. این بچهها خیلی آزاردهندهان. با کدوم سم دقیقا؟ نه جدی!
هر سه با هم وارد اقامتگاه شیزون شدن. وسط اتاق یه میز کم ارتفاع بود و روی میز چوبی یه بشقاب کوچیک پر از نارنگی و یه قوری چای داغ قرار داشت. یه میز بزرگ و تعداد زیادی تاقچه روی دیوار پشتی بود که یه عالمـه طومار و کاغذهای به هم ریخته روش تلنبار شده بود و یه در هم بود که ییبو فکر میکرد همون دری باشـه که قبلاً دزدکی به داخلش نگاه کرده بود. کنارههای اتاق به وسیله دیوارههای چوبی تاشویی جدا شده بود که با پارچههای ابریشمـی نقشداری که شکوفههای آلو و کوههای مهآلود رو به تصویر میکشید، پوشیده شده بود.
خود مـرد با چشمهای بستـه پشت میز نشسته و فنجونی کوچیک رو نزدیک به بینیش گرفته و از عطر خوش چای لذت میبرد. ردای خوشرنگی تنـش رو پوشونده بود و انحنای کمرش رو برجسته کرده بود و نور ملایم شمع باعث شده بود چهـره دوست داشتنیش، ظریفتر و ماورایی جلوه کنه.
چین پینگ و شیجیه با احترام تعظیم کردن: «شیزون»
شیزون چشم باز نکرد، هنوز داشت چاییش رو بو میکشید، اما سرش رو کمی خم کرد تا نشون بده صداشون رو شنیده.
چین پینگ به ساق پای ییبو لگد زد تا اون رو از حالت خلسه بیرون بیاره و ییبو هم با عجله تعظیم کرد.
شیجیه سینی رو روی میز گذاشت و بستهبندی ظروف غذا رو باز کرد و وقتی ییبو برای کمک جلو رفت، بهش چشمغـره رفت.
وقتی کارشون تموم شد، شیزون اونها رو مرخص کرد و به ییبو اشاره کرد که روی صندلی طرف مقابل بشینـه.
علیرغم نمایش باشکوه پیش روشون، شیزون چاپستیکش رو برنداشت و در عوض پرسید: «اسمت چیه؟»
از اونجایی که میزبانِ ییبو هنوز شروع نکرده بود پس دستهاش رو مقابلش روی هم گذاشت و گفت: «من وانگ ییبو هستم»
شیزون تکرار کرد: «وانگ ییبو» شنیدن اسم ییبو از زبونش به مذاق ییبو خوش اومـد. فقط امیدوار بود که به شکل آرومتری این صدا رو بشنـوه.
ییبو جسورانه پرسید: «اسم شما چیه؟»
«من استاد این حزب هستم»
ییبو گفت: «این جواب سوال من نبود»
شیزون لبخند اغواکنندهای زد. لبهاش واقعا زیبا و دلفریب بود «به من بگو، وانگ ییبو. چطور اینجا پیدات شد؟»
ییبو نالهای کرد و پیشونیش رو مالید و گفت: «به شاگردها هم گفتم، نمیدونم. من خوابم برد... تو دنیای خودم؟ و بعد اینجا بیدار شدم»
شیزون در حالی که دستش رو به طرف قوری دراز میکرد، گفت: «هوم. باورت میکنم. واضحه که آموزش ندیدی، به نظر نمیاد بیشتر از یه تولهسگ کوچولو خطر داشته باشی»
ییبو تماشا کرد که شیزون تو هر کدوم از فنجونها که چای میریخت، آستینهای بلندش رو بالا میداد تا کثیف نشـه.
محض رضای فاک، ییبو یه آیدل بود. عملا از زمانی که دبیو کرده بود به مظهـر جذابیت تبدیل شده بود.
ییبو انواع و اقسام افراد سکسی رو با لباسهای جورواجور دیده بود، چه لباسهای وسوسهانگیزی که فقط یه وجب پارچه میبرد و بیشتر پوست رو به نمایش میذاشت تا لباسهای پنج لایه باستانی که کل بدن رو میپوشوند و با این حال مچ دستهای این مرد عقل از سرش پرونده بود.
این مرد مچ دستهای خیلی قشنگی داشت.
ییبو میتونست هردو رو تو یه دستش نگه داره.
و تازه کلماتی که شیزون به زبون آورده بود رو متوجـه شد.
ناگهان جیغ زد: «تولهسگ؟»
«اوهوم. یه تولهسگ شلخته و کثیف» شیزون دستش رو تو آستینش کرد و دستمال سفیدی با گلهای ریز گلدوزی شده بیرون کشید به ییبو داد و گفت: «چونت خاکی شده، کلات هم کجـه»
گوشهای ییبو دوباره داغ شد و دستمال رو با یه تشکر کوچیک گرفت. چونهش رو به بهترین وجهی که میتونست زیر نگاه خیره شیزون تمیز کرد، اما برای کلاه غیرممکن بود بتونه کاری انجام بده.
شیزون دوباره لبخند زد و گفت: «اجازه بده»
طوری با ظرافت رداش رو تکون داد و بدنـش رو به رخ کشیـد که ییبو هرگز نتونسته بود در حین فیلمبرداری این کار رو به درستی انجام بده. شیزون پشت ییبو ایستاد و همـین که خم شـد، موهاش مثل پردهای از جنس سدر و یاس پایین ریخت. با دستهاش به آرومـی کلاه رو باز کرد و دوباره با حرکات آهستـه و مطمئن پیچید. انگشتهاش انقدر گوش و پشت سر ییبو رو لمـس کرد که ییبو احساس کرد عمدی تو کار بوده.
شیزون در حالی که گره آخر رو میبست زیر لب گفت: «تمـوم شد»
«ممنونم» ییبو شک داشت دستمال رو که الان وسطش یه لکه قهـوهای بود برگردونه یا نه.
شیزون به آرومی خندید، خندهای کوتاه و زیر لبی و بعد گفت: «میتونی نگهش داری» به صندلیش برگشت و اشاره کرد که غذا رو بخورن. وقتی که کاسه و چاپستیکها رو برداشت، آستینهای لباسش کمـی پایین رفت و مچهای زیباش رو آشکار کرد.
ییبو کاسه و چاپستیکهای خودش رو برداشت. غذا خوشمزه به نظر میرسید، هر چند حالا تشنهی چیز دیگهای بود. نگاهش دوباره به مچ شیزون افتاد که چاپستیکها رو پایین میآورد و بعد بالا میبرد و نوکشون رو به لب پایینش، به فاصله کمـی از خالش میزد.
شیزون گفت: «درمورد خودت و دنیات بهم بگو، وانگ ییبو»
ییبو سرش رو به چپ و راست تکون داد تا از هپروت بیرون بیاد. در حالی که به جوابی که میخواست بده فکـر میکرد، شیزون یه تیکه مرغ تو کاسهش گذاشت و بعد مقداری توفو ریخت. چطوری به کسی که حتی نمیدونست تلویزیون چیه توضیح میداد کیه و حرفه و کار مورد علاقهش مربوط به زمان خودشـه؟
ییبو بالاخره افکارش رو جمع کرد و گفت: «من یه... هنرمندم. اجرا میکنم. دنیای من مدرن و پیشرفته ست، فکر کنم برای شما هم همینطور باشـه»
«تو رقاصی؟ این یعنی ...» شیزون نگاه اجمالی دیگهای به ییبو انداخت و بعد مودبانه گلوش رو صاف کرد «بیشتر در مورد این دنیای پیشرفته بهم بگو»
به این ترتیب ییبو در حینی که غذاشون رو میخوردن، به بهترین شکلی که میتونست بهش گفت که زندگیش چطوریه. اینکه تو یکی از پرجمعیتترین شهرهای جهان زندگی میکنه، با ساختمونهایی به ارتفاع کوه و وسایل نقلیهای که به اسب نیاز نداره و سریعتر از هر چیزیه که شیزون تا به حال دیده. اینکه انسانها موفق شدن به ماه برن و در اعماق دریاها غوطهور بشن. وقتی ییبو میرقصید، میلیونها نفر میتونستن تماشاش کنن.
از چهره شیزون معلوم بود که از گوش دادن به حرفهاش لذت میبره و هر از گاهی با پرسیدن سوالاتی که واسش پیش میاومـد، وسط حرفهای ییبو میپرید.
وقتی تموم ظرفهای کثیف روی سینی گذاشته شد، شیزون بالاخره گفت: «ییبو، چه زندگی پرثمری داشتی. واقعا از بیعرضگیمـه اگه نتونم تو رو به دنیای خودت برگردونم و تو همین دوره باستانی گیر بیفتی»
«من ...» ییبو هنوز آماده رفتن نبود، نه وقتی که تازه شیزون رو ملاقات کرده بود، اما حق با مرد بود. تو دنیای خودش مسئولیتهایی بر گردنش بود و زندگیش رو دوست داشت.
«شاید تو کتابام چیزی داشته باشم که کمک کنه» شیزون به سمت قفسه کتابهاش رفت و به ییبو اشاره کرد که دنبالش بیاد.
همینطور که ییبو دنبالش میرفت، متوجه چیزی شد که بین کوهی از طومارها پنهون شده بود.
ییبو با حالت گیجی گفت: «اوه، تو هم از اینا داری»
«ببخشید؟»
ییبو به شی روی میز شیائو جان اشاره کرد. یه شی گرد به شکل پنجه که از برنج ساخته شده و ملیلهکاری شده بود و انقدر کوچیک بود که کف دست ییبو جا میشد. دود بهآرومی از بین سوراخهای ظریفش بیرون میومد.
این دقیقا جفت همونی بود که تو اتاق هتلش بود.
«اوه!» چشمهای شیزون برق زد. مچ دستش رو تکون داد و عودسوز شروع به بالا رفتن از سطح چشم کرد. «این باید کلید بازگشت تو باشـه. طراحی کاملا منحصر به فرد و پیچیدهای داره. به خاطر همین یه روز از کاروانی که از دهکده میگذشت خریدم، ولی امیدوارم طلسمش ساده باشـه. باید به کتابام رجوع کنم»
ییبو با یادآوری رمانهای تناسخی که درموردشون شنیده بود، گفت: «میدونی، منم کتابایی در این زمینه خوندم، کائنات همیشـه اینجور وقتها یه هدفی دارن»
شیزون به طرفش برگشت و یه تای ابروش رو بالا برد. «اوه، چه هدفی؟»
ییبو زمزمه کرد: «معمولا همین...» و بعد لبهاش رو به لبهای مرد چسبوند.
آخرین چیزی که دید چشمهای شوکه شیزون و سرخی روی پل بینیش بود.
***
ییبو دوباره تو اتاق هتلش با صدای زنگ ساعتش بیدار شد.
اولین فکری که به ذهنش رسید این بود: لعنتی تازه به جاهای خوبش رسیده بودم.
وقتی دستش رو به طرف موبایلش دراز کرد، چشمش به کبودیهای روی مچ دستش افتاد که موقعی که به تخت رفت، وجود نداشت و دوباره لباسهای خودش رو پوشیده بود.
خبری از دستمال هم نبود.
عجیبه، چطور کار میکرد.
فکر دومی که از ذهنش گذشت این بود که میخوام برگردم.
انگار زنگ هشدار موبایل از خواب بیدارش کرده بود و مرد رو به دنیای خودش برگردونده بود. پس اینجور که پیدا بود این مشکلی بود که سر راهش قرار گرفته بود.
همونطور که بقیه روز کاری رو میگذروند، افکارش به سمت شیزونی که دیده بود، برگشت. حتی موقع ایفای نقش چن یو وقتی از صحنه خارج شد، به زیبایی شیزون و لبخندش، به جذابیت و دلفریب بودنش و همچنین به ترفند زیرکانهای که توی اذیت کردن ییبو داشت، فکر کرد. موقعی که ییبو با حرکات اندامش سعی میکرد مسابقات موتورسواری رو جوری توضیح بده که قابل درک باشه، شیزون با شیفتگی نگاهش میکرد.
هنوز چیزهای زیادی برای کشف توی دنیا وجود داشت و ییبو حرفهای زیادی برای زدن داشت. اما مهم این بود که شیزون هم همین رو بخواد.
بعدا، وقتی که برای خواب آماده شد، دوباره عودسوز رو روشن کرد.
فقط امیدوار بود که این عامل مناسبی برای طلسم باشه.
***
ییبو اواخـر شب وارد کلبه شد و فریاد زد: «شیزون!»
در طول دو هفته گذشته چندین بار به این دنیا اومده بود و حالا با مکانهای مختلف حزب آشنایی کامل داشت و میتونست به تنهایی به اطراف بره، هرچند تموم وقتش رو کنار شیزون میگذروند که باعث نارضایتی تعلیم دیدهها میشد.
چیزی که ییبو رو ناراحت میکرد این بود که به غیر از بوسهی بار اولی که به اینجا اومده بود، هیچ اتفاقی بینشون نیفتاده بود. به نظر میرسید که شیزون از تلاشهای ییبو برای لاس زدن و پر رو بازیهاش خوشش میاد و حتی گاهی اوقات انگار به این کار تشویقش میکرد.
عودسوز شیزون بعد از زمانی که ییبو نزدیک بود بمیـره، به اتاق مهمون که مخصوص ییبو در نظر گرفته شده بود منتقل شد. اون روز وقتی که شیزون در حال چرت زدن بود ناگهان ییبو روی مرد افتاد و قبل از اینکه ییبو حتی بتونه نفس بکشـه، چشمهای شیزون با برق ترسناکی باز شد، هر دوشون رو چرخوند و ییبو رو به زمین میخ کرد و کف دستش رو که از انرژی سوزانی میدرخشید روی گلوش فشار داد.
ییبو بقیه روز رو با راه رفتن با یه شق شدگی پشت سر گذاشت.
حالا به اندازه کافی از طرز کار طلسم سر درآورده بودن و ییبو به خوبی میدونست که زمان بین دنیاهای اونها چطوری میگذره و چه چیزهایی رو میتونه با خودش ببـره.
در حالی که از مسیری که با نور فانوس روشن شده بود، به سمت کلبه شیزون میرفت، بسته چیپس خیلی کوچیکی که تونسته بود قبل خواب تو جیبش بذاره، از دستش آویزون بود. این اولین باری بود که ییبو در طول شب اینجا بیدار میشد، احتمالا به خاطر پرواز شبانهش بود که باعث شده بود تو ساعات اولیه صبح به رختخواب بره.
دیروقت بود و همه شاگردها خوابیده بودن، اما خوشبختانه ییبو میتونست نور شمع رو از پنجرههای کلبه شیزون ببینه.
ییبو وارد کلبـه شد، ولی شیزون جای همیشگیش، یعنی پشت میز مشغول مطالعه نبود.
ییبو صدای شلپ شلپ آب رو از سمت راست اتاق شنید که البتـه توسط یه دیوار جدا کننده پنهون شده بود. حرفی که میخواست بزنه روی لبهاش خشکید و چند قدم به عقب برداشت تا نگاهی از پشت صفحهی جدا کنندهی چوبی، یواشکی نگاهی به داخل بندازه. از این زاویه اتاق سخت میشد چیزی رو دید، اما چشمش به کسی افتاد که وسط یه وان چوبی بزرگ نشسته و موهای خیس و بلنـدش رو یه طرف شونهی لختش ریخته بود.
اوه. اوه لعنتی.
ییبو همیشـه عادت داشت که شیزون رو کاملا پوشیده ببینـه و این منظره به شدت شهوتآمیز بود. پشت برهنـه شیزون به طرز باورنکردنی جذاب و سکسی بود؛ ییبو دلش میخواست روی شیزون دراز بکشه و دهنـش رو روی کمـر مرد بذاره و فریادهای از سر لذتش رو از بین لبهاش بیرون بکشـه.
دوباره صدای شلپ شلپ آب و به دنبالش آه آرومـی به گوش رسیـد، شیزون قدری جابهجا شد و ییبو تونست حرکات ظریف و ریتمیک بازوهاش رو زیر آب ببینـه. سر شیزون به پشت وان تکیه کرده بود و گونههای گلگونش رو به نمایش گذاشت، لبهاش به خاطر گاز گرفتن سرخ شده و صورتـش از لذت جمع شده بود.
شیـزون دوباره ناله کرد و فریاد کشید، رضایت صورتش رو دربرگرفت و دستش از حرکت ایستاد.
گوشهای ییبو داغ شد و گرمای شدیدی تو کشاله رونش هجوم برد. چیزی که مانع شد همین الان به شیزون تو حموم ملحق نشـه بسته چیپسی بود که از بین انگشتهای سستش بیرون لغزید و با صدای بلندی روی زمین افتاد.
«کی اونجاست؟»
ییبو با عجله خم شد تا بسته رو برداره و وقتی بلند شد، شیزون از اون طرف بیرون اومد.
... با وجود مهارت شیزون، محال بود که متوجه نزدیک شدن ییبو نشده باشـه، درسته؟
«عه؟ ییبو؟ تو اینجایی؟» پوست شیـزون سرخ یا از حموم داغ ... یا شاید هم کارهای دیگه برافروختـه شده بود. ردای حریر یاسی رنگی پوشیده بود. هر چند نمیشد اسمش رو لباس گفت، چون به شدت نازک و بدننما بود و انحنای کمـر و برآمدگی باسن و خط بازوهاش رو به خوبی نشون میداد.
این منظره حتی از شونههای برهنـهش هم شهوتآمیزتر بود و ییبو خوشحال بود که به جای شورتکهای معمولیش، ردای قرضیش رو پوشیده که بهتـر دیک نیمه سختش رو پنهون کنه.
نگاه ییبو بیاختیار به بین پاهای شیزون افتاد، اما پارچه زیر کمرش کمی ضخیمتر بود. تنها چیزی که تونست ببینـه یه تیرگی ناواضح در اون قسمت بود که باعث شد دهن ییبو خشک و افکارش وحشیتر بشـه.
شیزون با لبخندی تو چشمهاش به آرومی گفت: «وقتی سر ساعت همیشگی نیومـدی فکر کردم سرت شلوغه» بعـد راه افتاد و پشت میز کوتاهش نشست و به ییبو هم اشاره کرد که بشینه. «متاسفم که چای آماده نکردم. دیروقته، اما مقداری خوراکی جدید دارم که از میفن خواستم از روستای همسایه بگیره»
«اوه!» ییبو با عجله نشست، چشمهاش به یقهی باز ردای شیزون دوخته شد. وقتی شیزون دستـش رو به سمت کاسه کوچیکی پر از چیزهایی شبیه به خرمای خشک برد، نگاهش رو برداشت. ییبـو بسته چیپس رو بهش نشون داد و گفت: «منم چیزی از دنیای خودم برات آوردم تا امتحانش کنی»
«اوه؟» دستهای شیزون از حرکت ایستاد و بعـد دستش رو دراز کرد تا بسته رو بگیره و گفت: «این چیه؟»
ییبو گفت: «بهش میگن چیپس. از سیب زمینی درست شده» کلمههای بعدی که نوک زبونش اومد، روش پخت، روغن و ادویهجات بود و با اینکه بیشتـر از یه سال بود که سخنگوی این برند بود، ولی هر چقدر هم به ذهنش فشار میآورد، نمیدونست چی باید بگه.
شیزون یه برگ چیپس رو بین دو انگشتش گرفت و اون رو بو کرد، بعد دهنـش رو باز کرد و با احتیاط روی زبونش گذاشت. چشمهاش موقع چشیدن روغن و نمک بسته شد و ناگهان به خاطر ترد بودن چیپس چشمهاش رو با حیرت باز کرد.
ییبو بلافاصله گفت: «خوبه، آره؟» اون زیاد علاقهای به تنقلات نداشت، حتی بدون توجه به رژیم غذایی که به عنوان آیدل داشت، اما احساس میکرد که شیزون خوشش اومده.
شیزون آهی کشید و گفت: «لذیذه» و نمک رو از روی انگشتهاش لیس زد، ییبو با دیدن لبهای جمع شده و وضع لباس پوشیدن شیزون لبهاش رو با لذت گاز گرفت.
وقتی که شیزون یه چیپس دیگه برداشت تا بخوره، ییبو پرسید: «بالاخره اسمت رو بهم میگی؟»
شیزون در حالی که چشمهاش رو به بسته چیپس دوخته بود، بیاراده گفت: «ما اونقدر هم با هم آشنا نیستیم»
«فکر کنم حالا دیگه خیلی با هم آشناییم»
شیزون با لبخند بهش نگاه کرد و با حرص سرش رو تکان داد: «تا حالا کسی بهت گفتـه که چقدر سیریشی؟»
«آره زیاد بهم میگن»
شیزون از خنده رودهبر شد و شونههاش به داخل خم شد. سعی کرد جلوی خندهش رو بگیره. ییبو تا حالا حتی تو خلوت هم ندیده بود که شیزون اینجوری بخنده. جلوی بقیه، لبخند ملایمی با دهن بستـه و چشمهای رقصان میزد و شاید یکی دوبار هم ذوقزده خندیده بود.
وقتی فقط خودشون دو نفر بودن، لبخند گشادی میزد که دندونهای جلو و وسطش رو نمایان میکرد. اما هیچ وقت مثل الان نخندیده بود.
این باعث شد ییبو احساس کنـه چیز خاصی بهش دادن.
«شیائو جان. اسم من شیائو جانه»
ییبو تکرار کرد: «شیائو جان» و کلمات رو روی زبونش جاری کرد.
جان به آرومی بهش گوشزد کرد: «جلوی شاگردها حواست باشـه»
«مم» ییبـو میدونست این رازی هست که باهاش درمیون گذاشتـه شده و حاضر بود حریصانه این راز رو پیش خودش نگه داره.
جان با لذت به خوردن چیپس ادامـه داد. وقتی به آخرین تکه چیپس رسید، صورتش چنان غمگین شد که ییبو تصمیم گرفت راهی پیدا کنـه تا یه جعبه کامل چیپس به اینجا بیاره.
جان ناگهان پرسید: «تمرینهای مدیتیشن رو انجام دادی؟»
ییبو با بیقراری پرسید: «آره. کی میتونم یاد بگیرم که چطور روی شمشیر پرواز کنم؟»
این اواخـر زمانهای زیادی رو صرف اسکیتبرد بازی کرده بود و از انجام حرکات کیک فلیپ و آلی روی شمشیـر تو هوا هیجانزده بود. این لعنتی خیلی باحال بود. هنوز به یاد داشت که تو سومین دیدارشون، بچههای بزرگتر رو دید که تو زمین تمرین با هم مسابقه میدن و انقدر به جون شیزون غر زد تا راضی شد بهش یاد بده.
«پس کی میخوای هستهات رو قویتر از تائوتائو کنی»
ییبو آهی کشید و سعی کرد زیاد از این موضوع عصبانی نباشـه.
جان رک گفت: «تائوتائو شش سالشه. نباید خیلی طول بکشه»
ییبو اخم کرد. قبلا تو برنامه دی دی آپ از بچههای ورزشکار باخته بود و ماه گذشته، اونها میزبان مسابقات شنا شده بودن تا مهارتهای ورزشکاران کم سن و سال رو بسنجن. باختن شرمآور نبود؛ این بچهها المپیکیهای آینده بودن و خیلی سخت تمـرین کرده بودن و ییبو یادش نمیومد که قبل از اون، کی به استخـر رفته.
با این حال، این یه مورد یه کم متفاوت بود. چون نمیخواست جلوی جان به کسی ببازه و نه میخواست ناامیدش کنـه.
جان بهش اطمینان داد: «برای کسی که دیر شروع کرده، خیلی خوب عمل کردی. تو تازه یه هفته است که شروع به تمرین کردی. تا وقتی از دستورات من پیروی کنی همه چیز خوب پیش میره. مهمترین چیز اینه که به یاد داشته باشی به قدر کافی استراحت کنی و درست غذا بخوری»
ییبو زیر لب گفت: «سعی خودمو میکنم» ولی برنامهی فشردهای که داشت بهش اجازه هشت ساعت خواب و سه وعده غذایی کامل تو روز رو نمیداد.
حالا که حرفش شد ...
«جان؟»
«بله؟»
ییبو با بیمیلی گفت: «میخواستم بهت بگم مدتی طول میکشـه تا بتونم دوباره بیام. به زودی اجرا دارم و برنامهم پر از تمرینـه»
جان به گرمی گفت: «مطمئنم که عالی انجامش میدی. و ... میتونم ازت خواهش کنم وقتی برگشتی یه اجرای خصوصی بهم بدی؟»
ییبو نتونست جلوی پوزخندی که روی لبهاش ظاهر شد رو بگیره. اوه، دوست داشت برای جان برقصـه.
ییبو که امشب کمی جسورتر شده بود، ابرویی بالا انداخت و گفت: «حتما. یه بوسه برای خوش شانسی بهم میدی؟»
جان با لبخندی محبتآمیز سرش رو تکون داد. دو انگشتش رو روی لبهای خودش فشار داد و بعد روی دهن ییبو گذاشت. «بفرمـا»
***
دفعه بعد که ییبو تو حزب گوانگدیان بیدار شد، آماده بود.
ییبو با همون لباسهای اجراش به تخت رفت و اصلا براش مهم نبود که خوابیدن با شلوار جین تنگ چقدر آزاردهندهست. حتی گوشواره هم انداخته بود و از میکاپ آرتیست خواسته بود آرایشش کنـه و با این درخواست میکاپ آرتیست رو تو بهت فرو برده بود. مطمئن نبود که با این وضع جابجا میشه یا نه ولی حالا که به تصویر خودش تو آینـه نگاه میکرد، به نظر میرسید که تلاشش جواب داده.
خورشید پایین آسمون آویزون بود. جان باید تا الان شامـش رو تموم کرده باشـه و شاید قبل از رفتن به تختخواب کمی مطالعه کنـه.
در حالی که به سمت کلبـه جان میرفت، آهنگ رو زیر لبش زمزمه کرد و رقص رو توی سرش اجرا کرد.
نه تنها قسمتهای خودش رو سخت تمـرین کرده بود، بلکه سعی کرده بود بخشهای بقیه اعضا رو هم یاد بگیـره، مخصوصا اجراهای ییشوان و سونگجو.
این چه نمایشی میشد اگه میخواست فقط یک پنجمش رو اجـرا کنه؟
وقتی ییبو وارد کلبـه شد، به طور غیرمنتظرهای شیائو جان اونجا نبود. حتی رفت تا نگاهی به پشت دیوار کاغذی بندازه تا شاید جان مشغول کارهای دیگهای مثل حمـوم کردن با آب داغ باشـه. خاطره اون اتفاق باعث تکون خوردن شلوار ییبو شد و گرمایی تو شکمـش ایجاد کرد که با فکـر به رقصی که قرار بود جلوی جان انجام بده به آتشی خروشان بدل شد.
در پشتی باز بود، احتمالا جان یه جایی تو باغ بود. ییبـو اول به طرف آلاچیق نزدیک دریاچه رفت و امیدوار بود اونجا باشه تا نخواد برای پیدا کردنش، کل حزب رو بگرده.
خوشبختانه، وقتی نزدیکتر شد، جان رو دید که روی یه نیمکت چوبی نشستـه و عمیقا به فکر فرورفته. طوماری تو یکی از دستهاش بود و همینطور که چیزی رو کف دست دیگهش گرفته بود، داشت دور سطح یه سینی که توش ظرف کوچیکی از گردوی شور بود، طرح میکشـید.
«جان!»
جان با شنیدن صداش قبل از اینکه سرش رو بلنـد کنه خندید. با محبت گفت: «ییبو» اما وقتی چشمش به صحنه مقابلش افتاد، صداش تو نیمه راه خاموش شد. سرخی به آرومی روی گونههاش پخش شد و گردویی که تو دستش بود از انگشتهاش لیز خورد و دوباره روی سینی افتاد.
ییبو پوزخنی زد و همونجور که چند قدم آخر رو برمیداشت اجازه داد کمرش پیچ و تاب بخوره.
جان فریاد زد: «این چیه پوشیدی؟»
پوزخند ییبو بزرگتر شد و گفت: «لباس اجرا. دوسش داری؟»
جان صورتـش رو با طومار پوشوند، اما از بالای طومار نگاهش کرد، انگار نمیتونست جلوی نگاهش رو بگیره «این ... این خیلی شرمآوره!»
ییبو چرخید و تیشرت تنگ و چسبونش هم باهاش چرخید «کمتر پوشیدم»
«چی ...»
«این برای اجرای خصوصی توئه، شیائو جان»
«اما ... من ...»
ییبو میز و چهارپایههای چوبی رو از سر راهش کنار زد. جا تنگ بود، ولی ییبو میتونست باهاش کنار بیاد. موبایلش رو از جیب شلوار جین تنگش درآورد. اونجا اینترنت نبود و ییبو فایل رو از قبل دانلود کرده بود. به متن کرهای بیشتـر عادت داشت، اما این چندین سال پیش بود و از طرفی نسخه چینی رو به تازگی اجرا کرده بودن.
به محض اینکه اولین نتهای EOEO شروع به خوندن کرد، ییبو طومار رو از دست جان بیرون آورد و ازش به عنوان میکروفون استفاده کرد.
«ای او ای او برای من سوت بزن ...»
جان با چشمهای گشاد و لبهای از هم باز نگاهش میکرد. هر چه ییبو بیشتـر میرقصید، صورتش سرختر و حالتش تشنهتر میشد.
وقتی به قسمت همخوانی آهنگ رسید، ییبو کمی بیشتـر از حالت عادی به بدنـش پیچش داد، پوزخندی از اینکه توجه جان رو به خودش جلب کرده گوشه لبش ظاهر شد و به خودش بالید. وقتی دستـش رو روی سینهش کشید و به سمت پایین رفت، جان لبهاش رو لیسید و آب دهنـش رو محکم قورت داد.
آخرهای آهنگ، ییبو حرکات سونگجو رو انجام داد، با چشمهای داغ و ملتهبش به جان نگاه کرد و با باسنـش به زمین ضربه زد.
جان جیغی زد و نزدیک بود سینی تنقلات رو روی زمین بندازه.
پوزخند ییبو کش اومد. مطمئنا سونگجو، ییبو رو به خاطر این که تو قسمت رقصش دست برده و به این شکل درش آورده میبخشید. به هر حال، دلیل بزرگی برای این کار داشت.
اجرا همیشـه پرهیجان بود و آدرنالین باعث میشد که بدنـش به رقص و آواز دربیاد. این بار حتی شدیدتر هم بود، نگاه جان تحریکش کرده بود و باعث شده بود دیکش تو شلوارش سفت بشه.
وقتی کار ییبو تموم شد، به نفس نفس افتاد. فضای پر تنشی بینشون ایجاد شد. ییبو موزیک رو خاموش کرد و موبایل رو تو جیبش گذاشت.
جان اولین کسی بود که فاصلـه بینشون رو با یه جهش زیبا پر کرد. با چشمهای خمـار خم شد و با لبهای نزدیک به لبهای ییبو گفت «میتونم؟»
ییبو نفس نفس زد و گفت: «آره» این همون چیزی بود که از اولین باری که جان رو دیده بود آرزوش رو داشت.
جان ییبو رو بغل کرد و به سرعت خودشون رو از اونجا دور کرد.
***
ییبو به پشت روی تخت جان افتاد و نفس تو سینهش حبس شد.
بله، میدونست که جان قویه؛ استادی قدرتمنـد از عهـد باستان که تنها توی رمانهای ووشیا پیدا میشد، ولی تا حالا متوجه نشده بود که چقد سریع میتونه حرکت کنه.
واقعا هات و جذاب بود.
جان کنارش دراز کشید و با چشمهای تیرهای که منعکس کننده میل ییبو بود خودش رو بهش نزدیک کرد. جان گفت: «من نبودم ...» صداش به زور بلندتر از زمزمه بود. «مدت طولانیه که با کسی نبودم»
ییبو گفت: «پس بذار دوباره احساس خوبی بهت بدم» و بعد از این حرف لبهاشون رو به هم دوخت.
چند هفتـه طول کشید تا ذره ذره آجرهای رسیدن به این لحظه رو روی هم بچینه و ییبو فکـر میکرد که جان به آهستگی و با لطافت و ظرافتی که در شأنشه جواب بوسه رو میده، اما حالا چیزی جز اشتیاق و حرارت نمیدید.
لبهای جان نرم به نظر میرسید و طعم شیرینی داشت. حس اونها زیر لبهای ییبو، باعث شد لرزی از ستون فقراتش بگذره و لمـس زبونهاشون با هم باعث شد که کمـرش در پاسخ تکون بخوره.
ییبو دستهاش رو تو موهای بلنـد و ابریشمـی جان فرو کرد و بوسه رو عمیقتر کرد، انگار که میخواست مرد رو ببلعـه.
جان بوسـه رو به خوبی جواب میداد، لب پایینی ییبو رو گاز گرفت و داخل دهنـش مکید. وقتی جان عقب کشید تا نفس بکشـه، ییبو که خیلی وقت بود دلش میخواست خال ریزش رو ببوسـه، لبهاش رو روی خال زیر لب جان گذاشت. دهنـش به سمت فک و گردن جان حرکت کرد و کبودیهایی روی پوستش باقی گذاشت، مارکهایی که انقدر پررنگ بود که نمیشد پنهونش کرد. کمی جلوتر رفت، یقه ردای جان رو کشید تا پوست بیشتـری نمایان بشـه، استخون ترقوهش رو لیس زد و محل اتصال گردن و شونهش رو با دندونهاش خراشید.
«آه ... ییبو ...»
ییبو خودشون رو برگردوند و بین پاهای باز جان تو دریایی از ابریشم سفید زانو زد. گوشی پهلوش رو اذیت میکرد، پس به آرومی اون رو به جای دیگهای روی تخت پرت کرد. ییبو کمی به کمربند ردای بلند جان ور رفت. خیلی پیچیدهتر از چیزی بود که انتظارش رو داشت و با بیطاقتی، لبه لباس رو تا کمرش بالا برد.
ییبو تا حالا هیچ وقت جان رو با سر و وضعی نامرتب ندیده بود. حالا با دیدن جان با موهای به هم ریخته، ردایی که روی شونهش افتاده و عرقی که از گردنـش تا ترقوهش سرازیر بود، آتشی تو قلبش شعلهور شد. ردای جان کمی بیشتر لیز خورد و سرخی سینهش رو نمایان کرد.
دکمه شلوار جینش رو باز کرد و دیکهای هر دوشون رو تو دستش گرفت.
جان نفس نفس زد و روی آرنجش تکیه داد: «درست همونجوری که آرزوش رو داشتم» چشمهاش به منظره کشیده شدن دیکهاشون به هم خیره شد، یکی از اون یکی بزرگتر و سرهای صورتی تیرهشون تو مشت ییبو که نوازششون میکرد ناپدید میشد.
جان از ییبو خیستر شده بود و جاری شدن پریکامش به لغزش دیکهاشون کمک میکرد.
ییبو با فشار بیشتـری آلتهاشون رو مالید و نفسنفس زنان گفت: «اون دفعه که تو حموم مچت رو گرفتم، به من فکر میکردی؟»
«آره ...» وقتی ییبو با جدیت شروع به نوازش عضوهاشون کرد، سر جان با ناله خفیفی روی بالش افتاد و پاهاش با لذت تکون خورد.
«راجع به چی فکر میکردی؟»
جان نفس نفسی زد و گفت: «به اینکه تو داخلمی و پرم کردی»
ییبو نالید: «اوه، چه شهوت انگیز، لعنتی!»
جان با یه فشار دیگه دست ییبو خالی شد، با دستهاش آستینهای گشاد لباسش رو گرفت و پاهاش شروع به لرزیدن کرد. منظرهی بیرون جهیدن مایع سفید رنگ بین انگشتهای ییبو و پوشیده شدن کل دیکش با اون مایع، باعث شد ییبو همینجور که داشت دیکهاشون رو به هم میمالید به اوج نزدیک بشه.
جان بعد از لحظهای حساس، ییبو رو از خودش دور کرد. ییبو دیک جان رو رها کرد و دستـش رو روی عضو خودش فشار داد و رگههای باقیمونده ارگاسمش رو بیرون کشید و آخرین جهش ضعیف کام به کثیف کاری بین کشاله رون جان اضافه شد.
ییبو خم شد تا دوباره جان رو ببوسـه و در حالیکه تو دهن همدیگه نفس نفس میزدن، لبهاشون رو به لبهای هم فشار دادن.
ییبو پرسید: «روان کننده داری؟ یا ... روغن؟» مطمئن نبود که مردم این دنیا از چی استفاده میکنن.
جان وقتی از گیجی ارضا شدن خلاص شد، گفت: «آه، آره» از چنگ ییبو بیرون اومـد، لبه تخت خم شد و دنبال چیزی اون زیر گشت. این کارش باعث شد کون تپلش تو هوا بمـونه و ییبو همینجور که با حرص و ولع بهـش خیره شده بود، دستـش رو به آرومی روی عضو حساسش کشید تا دوباره سخت بشـه. همیشـه سریع تحریک میشد.
درست زمانی که میخواست دستـش رو روی باسن جان بذاره، جان با یه جعبه چوبی برگشت و موهای پریشون روی صورتش رو کنار زد.
«باید اینجا باشـه» جان هومی کرد و طی یه حرکت سریع دستـش رو به قفل رسوند و با یه درخشش کوتاه و کلیکی آروم بازش کرد. در جعبه رو تا نیمه باز کرد و یه بطری کوچیک بیرون آورد. کمی تکونش داد و اخمی روی صورتش شکل گرفت. «خالیه ...؟»
این حرکت باعث شد دستـش به جعبه بخوره و کاملا باز بشـه و چند تا آلت مصنوعی از جنس یشم تو اندازههای مختلف و همچنین مجموعهای از کتابها آشکار بشـه. روی جلد کتاب نوشته شده بود عاشقان بر فراز قله کوه زرد.
ییبو با کنار هم چیدن اینها متوجه قضیه شد و پوزخندی زد. صورت جان به شدت سرخ شد.
با لحن آزاردهندهای گفت: «واو، شیزون»
«خفه شو وانگ ییبو»
ییبو نیشخندی زد و جعبه رو زیر و رو کرد و باعث خجالت و دستپاچگی بیشتـر جان شد. چیز دیگهای نبود «بطری دیگهای نداری؟»
«نه، آخریش بود»
صورت ییبو کمی درهم رفت. اونها میتونستن کارهای دیگهای هم انجام بدن، اما ییبو دلش میخواست جان رو بکنـه.
جان گفت: «فقط منو خیس کن، همین کافیه»
ییبو اخمی کرد و گفت: «چی؟ این بهت آسیب نمیزنه؟»
جان با حالت خشکی گفت: «تو حتی اگه با تموم قدرتت منو بزنی، احساسی مثل برخورد بال پروانه داره. پس مشکلی نیست.»
«من ... اوه» اینبار ییبو واقعا ناامید شد، چون رویای اسپنک زدن به باسن جان در حالی که داره ازش سواری میگیره از بین رفت و نابود شد.
جان ابرویی بالا انداخت، انگار فهمیده بود که ییبو به چی فکـر میکنه. «این باعث نمیشه بیشتر تمرین کنی؟»
ییبو جعبه چوبی رو برداشت و کنارش گذاشت، بعد جان رو به پشت روی تخت انداخت و قول داد: «من بهترین شاگردت میشم، شیزون» بعدش به پایین خم شد و دهنش رو به سوراخ جان چسبوند.
لبهاش رو روی لبه ورودی تنگش گذاشت و احساس کرد زیر زبونـش لرزید. ضربات پیاپی با زبونش بهش زد و هر از گاهی دور میشد تا پوست نرم رون جان رو گاز بگیـره و کبودش کنـه تا زمانی که جان به اندازهای شل شد که نوک زبونش رو به داخل فرو کنه.
ییبو به شدت لیسش میزد، بینیش به تخمهای جان مالیده میشد و دستهاش رونش رو نوازش میکرد. وقتی جان به اوج نزدیک شد، اندامـش سست شد و دیک نرمش تکون خورد. ییبو سوراخ مرد رو شل، کثیف، خیس و با زبون گشادش کرد. احساس کرد که پایینتنه جان لرزید و خودش رو با حرکات کوچک و بیوقفهای به سمت دهنـش نزدیک کرد. فکش درد گرفته و خسته شده بود، اما آه و نالههای بالای سرش باعث شد به کارش ادامـه بده.
ییبو با دست دیگه تا جایی که تونست کامهایی که به خورد لباس نرفته بود رو جمع کرد تا انگشتش رو خیس کنـه. عقب رفت و بدون اینکه زحمت پاک کردن چونهش رو به خودش بده دستهای چسبناکش رو جایگزین زبونش کرد.
همینطور که ییبو گشادش میکرد، جان به طرز زیبایی ارضا شد.
شیـزون نفسی کشید و دوبار تکرار کرد: «من آمادهم» دو انگشت ییبو داخلش بود و با حرکات آروم و دایرهای نقطه لذتش رو ماساژ میداد و دست دیگهش عضوش رو میمالید تا سخت بشـه.
ییبو با نیشخند گفت: «اگه از این کار خوشم بیاد چی؟» و انگشت سوم و بعدش انگشت چهارم رو اضافه کرد.
«خواهش میکنم!»
جان خیلی زیبا بود، موهاش مثل آبگیری قیرگون دورش رو گرفته بود، رداش کج شده و انتهای لباسش تا کمرش بالا رفته بود.
ییبو انگشتهاش رو بیرون کشید، یکی از مچ پاهای جان رو گرفت، بلندش کرد و روی شونهش گذاشت و بیشتـر بازش کرد. تو اون یکی دستـش تف انداخت و سعی کرد تا جایی که میتونه رطوبت رو اطراف آلتـش پخش کنـه، بعـد با فشاری ملایم و آزاردهنده به سوراخ جان فشار داد.
جان دوباره گفت: «خواهش میکنم»
«خواهش میکنم چی شیزون؟» ییبو پایین تنهش رو به همون شکلی که در حین رقص انجام میداد تاب داد و سر دیک چسبناکش رو روی پوست بین سوراخ و آلت جان کشید و ضربه زد.
«لطفا...» جان قرمـزتر شد و انگشتهاش رو طوری حرکت داد که انگار میخواد صورتش رو پنهون کنه.
بالاخره به هر سختی که بود به زبونش آورد: «لطفا منو بکن!»
ییبو با لحن شوخی گفت: «خیلی کثیفه شیزون» کمی عقب رفت، دوباره آب دهنـش رو تف کرد و بالاخره با حرکتی طولانی و آهستـه که باعث شد ناله هر دو دربیاد به داخلش سر خورد.
این کمی خشکتر از چیزی بود که توقع داشت، هرچند جان دور عضوش تنگ و داغ و خیلی خواستنی بود.
و همونجور که جان گفته بود، در حالی که ییبو پایین تنهش رو میچرخوند و ضربههای کوتاه و محکمی میزد، هیچ نشونهای از اذیت شدن تو چهـره راضیش وجود نداشت.
جان نفسش رو بیرون داد: «ممم، ییبو، این احساس خیلی خوبی داره» پای دیگهش رو دور کمر ییبو پیچید تا با محکم گرفتنش در برابر ضربههاش مقاومت کنـه.
«واقعا؟» ییبو خم شد و مچ جان رو گرفت. همونطور که حدس میزد، تونست فقط با یه دست اونها رو بالای سرش محکم نگه داره.
اینکه فـردی به قدرتمندی جان بهش اجازه بده اون رو به زیر بکشـه، باعث میشد ییبو سرگیجه بگیره و طاقتش طاق بشـه.
سرعتـش رو کمی بیشتـر کرد، پاییین تنهش رو به جلو حرکت داد، عرق از شقیقهش میچکید. صدای نالههاشون تو کلبـه پیچید.
ییبو با خودش فکـر کرد که رنگ مشکی لباسش در برابر سفیدی ردای جان چطور به نظر میرسـه. با دست آزادش موبایل رو دوباره برداشت، قفلش رو باز کرد و برنامـه دوربین رو باز کرد. موقعی که عکس میگرفت، سرعت کمـر زدنش رو کاهش داد و ضربههای عمیق و کثیفی زد و ظاهـر جذاب و سکسی جان رو از روی صفحه موبایل تحسین کرد. اون حتی یه کلیپ کوتاه گرفت که دیکش چطوری سوراخ جان رو کش آورده، ورودیش صورتی و ملتهب شده و آلتش رو محکم دربر گرفته بود.
ییبو زیر لب زمزمـه کرد: «ببین وقتی روی دیکم تکون میخوری چقدر خوشگل میشی، شیزون» و صفحه رو به طرف صورت جان چرخوند، جان با چشمهای گشاد نگاه کرد.
وقتی جان فهمید ماجرا از چه قراره، گفت: «اوه، این ... این ماییم» از دیکش پریکام چکه کرد و محکم فشارش داد.
ییبو گفت: «تو ... هاهه .. خوشت اومد؟» با پایان حرفش ضربه عمیق دیگهای به نقطه لذت جان کوبید.
«من ... آره!»
ییبو همینطور که نفسنفس میزد خندید و مچ دست جان رو رها کرد. با وجود نالههای جان ازش بیرون کشیـد و بهش کمک کرد که روی تخت بچرخه و به صورت چهار دست و پا قرار بگیره.
دوباره به ردای جان ور رفت، لباس چندین لایه داشت و بالاخره دور کمـرش جمعشون کرد. بعـد، ییبو یکی از لپهای باسن جان رو تو دستـش گرفت و اونها رو از هم جدا کرد تا سوراخ استفاده شدهش نمایان بشـه. ییبو تفی کرد، یه گلوله بزاق روی شکاف باسن جان لیز خورد و خیسش کرد. ییبو دوباره واردش شد.
ییبو خودش رو به پشت جان چسبوند و با دوربین جلوی گوشی از چهـره راضی و خوشحال جان فیلم گرفت. سـه انگشتش رو بین لبهای خوشگل جان فرو کرد و باعث شد آب دهنش از اطراف انگشتها سرازیر بشـه.
ییبو زمزمه کرد: «خیلی جذابی» و گوش جان رو گاز گرفت.
ناله جان در پاسخ خفه بود، اما جان محکم دستش رو گرفت و انگشتهای ییبو رو مکید.
ییبو زیر لب گفت: «لعنتی» اینکه ورودی جان محکم دور عضوش رو گرفته بود حس خیلی خوبی داشت.
ییبو با بیحوصلگی موبایل رو کناری انداخت و امیدوار بود وقتی به دنیای خودش برگشت، عکس و فیلمها روی گوشی باقی بمونه. در حال حاضر، دلـش میخواست جان رو اونجور که دلش میخواست به فاک بده.
ییبو موهای جان رو روی شونهش انداخت و پشت گردنـش رو آشکار کرد. لبهاش رو روی پوست حساسش فشار داد و دندونهاش رو تو شونههای جان فرو کرد، بعـد لگنش رو گرفت و با جدیت شروع به کردنـش کرد.
هـر ضربهی پایین تنهی ییبو نفس جان رو حبس میکرد. انگشتهای جان به نردههای پیچ تو پیچ تخت چوبی چنگ زد و خودش رو از عقب به ییبو کوبید. وقتی دیک ییبو به نقطه لذت جان خورد، کمـر جان قوسی برداشت و کام از آلتـش روی رداش ریخت.
جان وقتی که به اوج نزدیک شد، بلندتر ناله کرد و به طرز ناخوشایندی به عقب خم شد تا ییبو رو به بوسهای شلخته دعوت کنه.
جان با آخرین ضربه، بدون دست زدن به کام رسید، موقع ارضا شدن ناله میکرد و میلرزید. ییبو همینطور که جان میومـد به فاکش میداد. خودش هم خیلی نزدیک بود و زمزمههای پر اشتیاق "ییبو، داخلم بیا" دلش رو لرزوند و بالاخره به اوج رسید.
بعدا، موقعی که خودشون رو تمیز کردن و برهنه زیر پتو تو بغل هم خوابیده بودن، ییبو سوالی رو که از هفته پیش ذهنش رو درگیر کرده بود پرسید. «هی، جان. مدتیه که دارم به این فکر میکنم که میشه راهی برای تغییر طلسم پیدا کنیم؟»
جان پرسید: «اوه؟ واسه چی؟»
ییبو شروع به شمـردن دلایل روی انگشتهاش کرد: «اگه بتونیم زمانی که میتونم اینجا بمونم رو طولانیتر کنیم، شاید بشه چیزهای بیشتری رو تو رفتن و اومدنهام جابجا کنم و ...» ییبو شیفتگیِ جان رو هر بار که دربارهی زندگیش صحبت میکرد به یاد آورد. دلش میخواست جان دنیاش رو خارج از صفحه نمایش ببینـه. «میخوام دنیای خودمو بهت نشون بدم»
جان لبخند زد. این باعث شد که چشمهاش به شکل هلالی دربیاد و چهرهش مثل آفتاب بدرخشه. «خوب به نظر میاد»
ییبو لبخندش رو برگردوند. نمیدونست چیزی که تصور میکرد امکانپذیر هست یا نه، اما میخواست تلاش کنه. هیچی به اندازه نگاه متعجب جان وقتی که چیز جدیدی رو بهش نشون میداد قلبش رو به تپش وانمیداشت. «عاشقش میشی. قول میدم»
«خوبه» جان خم شد و ییبو رو آروم و آهسته بوسید. «مشتاقانه منتظرشم»
