Actions

Work Header

نوع دیگری از ازدواج

Summary:

جوری که وی ووشیان با لان ژان ازدواج کرد، با بقیه فرق داشت. میدونستین اگه تو حزب لان کسی سـربند سر تعلیم دیده ای رو بکشه مجبوره باهاش ازدواج کنه؟
همه خبر داشتن که حزب لان چقدر نسبت به اجرای قوانین سخت گیر و جدیه!

اولین شات از کالکشن سه شاتی سربندی محکمتر از رشتهی سرخ سرنوشت

Notes:

(See the end of the work for notes.)

Work Text:

*بخـش اول*

 

وقتی وی ووشیان خیلی تصادفی سـربند لان ژان رو کشید و باز کرد، انتظار نداشت که لان ژان برگرده و طوری نگاهش کنه که انگار میخواد همونجا آتیشش بزنه و به خاکستر تبدیلش کنه.ووشیان اصلا انتظار نداشت که اون مـرد سلاحشو کنار بذاره و بعد از چنگ انداختن به یقــه ی لباسش اونو به سمت خودش بکشه و بعد از خوابوندنش روی زمین پوشیده از سنگ ریزه با حرص بگه "باشه. قبول میکنم!"

و مهم تر از همه انتظارشو نداشت که بخاطر همچین اتفاقی مجبور به ازدواج با اون مــرد بشه.

***

"اما این اتفاق فقط یه تصادف بود!! "

شیچن همچنان که دو نفر دیگه از اعضای حزب  ووشیان رو بی حرکت نگه داشته بودن مشغول کشیدن نقشی طلایی رنگ از گل روی پیشونی ووشیان بود و بدون اینکه لحظه ای متوقف شه گفت" صرف نظر ازینکه هر کاری که انجام میدی یه عواقبی داره و باید اینو بپذیری، تو باید مسئولیت کشیدن سربند برادرم و درخواست ازدواجت رو قبول کنی" البته به این قسمت ماجرا که اگه لان ژان با این ازدواج موافقت نمیکرد خبری از مراسم ازدواج نبود، اشاره نکرد.

برداشتن سربند یک نفر توی قبیله ی لان به معنی درخواست ازدواج بود و هیچ کس هم انتظار نداشت که لان وانگجی بجای اینکه این درخواست رو قاطعانه رَد کنه، بپذیره! عموی عزیزش با مطلع شدن از این حقیقت بدون توقف خون سرفه میکرد اما متاسفانه،واقعیت این بود که قبیله لان بخاطر درمان های شفا بخششون مشهور بودند.

"آخه سربند باکرگی دیگه چه کوفتــیه؟ ؟"

"همش که این نیست، این سربند درواقع نشانگر خویشتن داری، افتخارــــ"

ووشیان با صدای بلندی نالید "اما من برای ازدواج خیلـــی جوونــــم"

"پدر تو سن ۱۷ سالگی ازدواج کرد" جیانگ چنگ با پوزخند شرورانه ای روی صورتش این حرفــو زد. اون با یه فنجون چای تو دستش داشت به نقش سنگین نظارت کردن که تو برگزاری مراسم ازدواج بهش سپرده بودن لذت میبرد.هرچند قبلا درمورد جهیزیه مذاکرات لازم رو انجام داده بود و تدارکات رقص سنتی که قرار بود تو عمارت اجدادی مقر ابر برگزار بشه رو دیده بود.

"تو خفه شو، اومدی اینجا تا فقط زجر کشیدنمو ببینی" وی ووشیان هیسی کشید، و به سختی خودشو بی حرکت نگه داشت تا قلمو های رنگی تو چشمش فرو نره.

جیانگ چنگ با پوزخندی که کمتر روی صورتش دیده میشد گفت" اره همینطوره"

از زمانی که خبر ازدواج اون دو نفر اعلام شده بود این حالت احمقانه روی صورتش جا خوش کرده بود. مگه میشد اون لحظه رو بخاطر بیاره و نخنده؟ بعد از اتمام رقابت تیر اندازی، لان وانگجی همچنان که برادرشو از یقه بلند کرده بود گفت، وی ووشیان قصد و نیت واقعیش نسبت به من رو اعتراف کرده و تمام کسانی که تو جمع حاضر بودن از جمله پدرش با جمله ی " خیلی خوشحالم که داری ازدواج میکنی" بهشون تبریک گفتن.

"مطمئنم که همینطوره"

جیانگ چنگ با خوشحالی گفت"ببین، بعد یه عمر بالاخره یه کاری انجام دادی که حتی مادر هم باهاش موافقت کرده،اون حسابی ازین موضوع استقبال کرده،حزب لان بسیار مشهور و تاثیرگذاره و این پیوند چیزی جز فایده برای حزب ما به همراه نداره"

"معلومه که باید حسابی خوشش بیاد و استقبال کنه چون از امروز به بعد من عضوی از قبیله لان حساب میشم نه حزب جیانگ! به نظرت نباید این اتفاق براش نشاط آور باشه؟"

"هست، واقعا هست"

"اوه آ شیان، تو واقعا زیبایی

اوه نه خدای من، بازم اومده...وی ووشیان با ادا و اصول سمت قامتی که تو چارچوب در ظاهر شده بود برگشت.همون کسی که لباس مراسم ازدواجش رو در وهله اول آماده کرده بود.  جیانگ یانلی با مهربونی گفت" مطمئنم با دیدن همچین عروس زیبایی همه ی دخترا بهت حسودیشون میشه"

"اما من نمیخوام عروس بـــــشـمممم!"

"بفرمایید ارباب زِوو جون، من براتون زیورالات دیگه ایی برای موهاش اوردم" و بعد از بیرون آوردن پنج گیره سَر که از بهترین یشم درست شده بودند گفت" پدر خیلی سخاوتمنده اینها رو داده"

لان شیچن طبق عادت همیشگی با وقار صحبت کرد " ازتون ممنونم، بانو یانلی" و بعد مشغول فرو کردن گیره های یشم تو موهای بلند ووشیان شد.برادرش لیاقت بهترین ها رو داشت و اون میخواست که عروس برادرش بهترین باشه.

"آ لی دستم به دامنت تو دیگه کمکش نکن! چه خبره؟چرا تمام اعضای قبیله برعلیه من دست به یکی کردن؟حس میکنم داره بهم خیانت میشه این عادلانههه نیست! ایـــنــ ..."

"پدر خیلی خوشحاله و بهت افتخار میکنه،آ شیان."

وی ووشیان دلش میخواست از شدت بدبختی گریه کنه اما میدونست اینکار اون رو شبیه زامبی ها میکرد. اونقدر اعتراض و التماس هاش بی جواب موند که اعتراض دونش کاملا خشکیده بود.

 وقتی تشریفات آماده سازی عروس به اتمام رسید ووشیان بار دیگه عر زدنشو شروع کرد.جیانگ یانلی صورت زیباشو با دست های ظریفش قاب گرفت و بوسه ی آرومی روی پیشنوی برادر دوست داشتنیش کاشت.

وقتی برادرش آرنجشو گرفت تا داخل کجاوه همراهیش کنه، باز هم به التماس کردن ادامه داد اما در نهایت جیانگ چنگ با پوزخندی روی صورتش چند ضربه به بازوی ووشیان زد.

وقتی چشمش به پدرش تو عمارت اجدادی مقر ابر افتاد باز هم شروع به خواهش و التماس کرد " لطفاااااا ارباب فنگ میان! شما قدرتش رو دارید که این مراسم کنسل کنید! واقعا متوجه نیستید که من و لان ژان به خون هم تشنه ایم؟ ما همدیگه رو دیوونه میکنیم! این ازدواج قرار نیست برای قبیله هامون افتخار و غرور بیاره، ما باعث بی آبرویی ..."

با اشاره به بی آبرویی، وی ووشیان دید که چطور بانو یو به جلز و ولز افتاده و با مشت فشرده  از خشم چشم غره ای بهش رفت و گفت"وی یینگ!! هانگوانگ جون یه ادم پرافتخاره،اون مرد خوبیه، چطور با خودت فکر کردی که قراره همسر بدی برات باشه؟"

" نه خب...منظورم این..."

جیانگ فنگ میان حرفش رو قطع کرد، " فکر کردی باهات بد رفتاری میکنه؟"

وی ووشیان نمیدونست چه جوابی بده" بهـــله! تمام مدتی که اینجا درس میخوندم تنبیهم میکرد، حرف قانون که میاد وسط حسابی سختگیره و هیچ انعطافی نداره هیچوقت سازش نمیکنه،ما سر همه چیز  باهم بحث میکنیم"

جیانگ فنگ میان به آرومی پرسید " ازش خوشت نمیاد؟"

"اوممم... خب نه اینکه ازش خوشم نیاد، درواقع اونه که از من خوشش نمیاد!"

"آ شیان! درست جوابمو بده"

وی ووشیان لبهاش رو گاز گرفت و نگاهشو به سمت دیگه ایی انداخت"من ازش....بدم نمیاد"

جیانگ فنگ میان لبخند زد و بازوی پسرشو نوازش کرد" خوبه، همین برای شروع ازدواجت کافیه! حتی قلب های یخی هم به مرور زمان  آب میشن ،اگه به اندازه ی کافی صبور باشی میتونی نرم شدن سطوح سخت  رو هم ببینی" سرشو بالا آورد و به جایی که همسرش نشسته بود نگاه کرد.

وی ووشیان نالید" هاهه اینکه این روش برای شما و مادام یو کار کرده، دلیل نمیشه روی من و لان ژان هم اثر بزاره"

" یک سال امتحان کن" جیانگ فنگ میان پیشنهاد داد" و اگه واقعا برات قابل تحمل نبود اونوقت یه راهی برای منحل کردن این پیوند پیدا میکنم"

و بعد وی ووشیان رو در کنار همسرش لان وانگجی نشوند و وی ووشیان همونجا با دیدن صورت همسرش از شدت سرما یخ زد.جیانگ فنگ میان در لحظات آخر جدا شدن از پسرش گفت"یادت باشه تو الان عضوی از دو قبیله هستی، هروقت که بخوای برگردی، لنگرگاه نیلوفر به استقبالت میاد، همیشه اینو به خاطر داشته باش آ شیان"

وی ووشیان به سختی تونست حرفای پدرشو بشنوه چون بعد از اعلام خبر ازدواج این اولین باری بود که لان ژان رو میدید.این عادلانه نیست.اون زمان که پیش خواهر بزرگترش اعتراف کرده بود که لان ژان خیلی از خودش جذاب تر و خوش تیپ تره اصلا شوخی نبود و اما حالا تو لباس قرمز و طلایی؟ هانگوانگ جون بیشتر شبیه به داماد سلطنتی شده بود، یه چیزی فراتر از رویا!

لان جان سرش رو برگردوند تا نگاهش کنه"هممم" و بعد بی پروا و گستاخانه ترین لبخند مختصری که ممکن بود، زد.لبخندی که وی ووشیان تابحال ندیده بود.

وی ووشیان یک یا دو دقیقه محو صورت قامتی که کنارش نشسته بود، شد و حرکت کردن رو از خاطر برده بود.فراموش کرده بود به دستورات کاهنی که برای اجرای تشریفات مراسم آورده شده بود گوش بده،حتی اونقدر محو صورت لان ژان شده بود که وقتی اون مرد دستشو گرفت و سه بار باهم تعظیم انجام دادن هیچ مقاومتی نکرد.

تعظیم اول در برابر بهشت و آسمان...

تعظیم دوم در برابر زمین و والدین...

و سومین تعظیم در برابر همدیگه...

فقط زمانی که خمره های مشروب رو برای نوشیدن روی میزها گذاشتن، اتفاقی که تو قبیله ی لان تنها تو مراسم ازدواج میوفتاد، ووشیان به خودش اومد و فهمید که حالا دیگه رسما ازدواج کرده...

با لان ژان...

رو به جمعیت عربده زنان گفت"صبر کنید! صبرکنیدددد من نمیخوامممم ازدواج کنم" البته که جمعیت تو این مدت انقدر صدای داد و فریادشو شنیده بودن که به راحتی نادیده اش گرفتن، چند نفر از تعلیم دیده ها با فشردن شونه هاش مجبورش کردن تا روی زمین زانو بزنه و شرابشو بنوشه.اصولا باید خوشحال میبود، چون اون شراب لبخند امپراطوری بود که همیشه تشنه ی خوردنش بود.شرابی که حالا لان وانگجی مخصوصا براش تدارک دیده بود.لان وانگجی نگاهشو مستقیم به وی ووشیان، به آینده اش دوخت و دوباره لبخند زد.این اولین بار نبود که وی ووشیان میگفت نمیخواد باهاش ازدواج کنه!

اما اون راضی بود.

شاید یک روز وی ووشیان هم از این ازدواج راضی میشد!

"ههه خواهش میکـــنمممم! نهههه"

  خب البته  یه روزی!

 

Notes:

نویسنده با دیدن این آرت الهام گرفته و شات اول رو نوشته
original link is here: https://pbs.twimg.com/media/DvfeUKQU8AAGH3s.jpg
artist @xianduguaitan can be found here: https://twitter.com/xianduguaitan