Actions

Work Header

دادگاه محاکمه ی محبت خانگـی

Work Text:

*بخش دوم*

 

"من طلاق میخوام!" این اولین حـرفی بود که وی ووشیان به محض روبـرو شدن با جیانگ فنگمیان زد. لحنش محکم و استوار بود!

"اوه، الان طلاق میخوای؟!"

"بـله، الان میخوام"

جیانگ فنگمیان به دستی که تمـلک گرانه دور شونهی پـسرخـونده اش حلقه شده بود نگاه کرد. با چشم هایی که میخندید گفت " به لنگرگاه نیلوفر خوش اومدید، هانگوانگجون"

"هـمم" لان وانگجی برای ادای احترام به پـدر همـسرش با اکـراه دستشو از روی شونهی ووشیان برداشت. جیانگ فنگ میان در جواب متواضعانـه سـری تکون داد و لبخند زد.

"زیباست!"

البته که زیبا بود.این دیدار درست زمانی رخ داد که همه نیلوفرهای آبی کامل شکوفه داده بودن و گلبرگ های صورتی با ظرافت و آرومی با هر نسیم جا به جا میشدن و صحنهای مثل بهشت رو به تصویر میکشیدن.

"ممنونم"

وی ووشیان با عصبانیت زمزمه کرد "هی منو نادیده نگیر!" نـفسی که با حرص از بینی خارج کرده بود حالا با برگشتن دست لان وانگجـی روی شونه اش تبدیل به هوفـی از روی عصبانیت شد." نخیرر، منظورم این نبود! عمو جیانگ، بهم گفتی یک سال امتحان کنم. من یه سال امتحان کردم. کافیه دیگه ، حالا وقتشه که شما به عنوان رهبر حـزب این چـیزی که بین ما هست رو...فسـخ کنین!"

لان وانگجی نـفسشو با نارضایـتی بیرون داد و بعد با یک حرکت همـسرشو به سمت خودش کشید. وی ووشیان آخـی گفت و سعی کرد با محکم نگه داشتن خودش جلوی برخورد به قامت کشیدهی شوهـرش رو بگیره.

اما کار نکرد!

"اوه خدا، چه مشکل بزرگی! خب اگر قرار باشه چیزی رو فـسخ کنم، قبل از هرچـیزی باید سبک و سنگین کنم تا ببینم مشکل چیه. خب چـطوره اول بـریم داخل!؟ آ لی منتظر ماست و سوپ مورد علاقـتو برات درست کرده."

"اوه واقعا؟!" کل بدن وی ووشیان جـون تازه ای گرفت. انتهای سربند لان وانگجی رو گرفت و دنبال خودش کشید.

" باید حتما امتحانش کنی لان ژان! این بهترین سوپه! فکرکنم قبلا راجبش بهت گفته بودم، همونکه با گوشت دنـده ی خوکـــ ..."

" و ریشه نیلوفر درست میشه... همونی که دلت میخواست درست کنی؟"

"اره دقیقا همونه! هرچند نمیتونم با همون طعمی که دلم میخواد آماده اش کنم. اوه لان ژان، حافظه ات مثل همیشه خوبه!" وی ووشیان لبخند پهنـی به لان ژان زد. لبخند رضایتمندانه ای که نشون میداد چـقدر به همـسرش افتخار میکنـه. جیانگ فنگمیان با یه دست جلوی دهنـشو گرفت تا ریز خندیدنـشو پنهان کنه و بعد گفت"میتونیم بریم؟!"

رهبر قبیله برگشت و با متانـت و قدم هایی استوار اونها رو به محل اقامــتشون راهنمایی کرد. دستهاشو پشت کمـرش گره کرده بود و با اینکه نمیتونست اونها رو پشت سرش ببینه ولی میتونست صدای زمزمه های هیجان زده ی وی ووشیان در حالی که همسـرش رو به دنبال خودش میکـشه، بشـنوه.

"و این درختیه که من دوستش دارم، وایی اونجا اونجا بهترین کوفته برنجی ها رو داره، اوه حتما باید بعدا امتحانشون کنیم"

"هممم"

"اگه اونجارو نگاه کنی ، اونجایی که دارم اشاره میکنم ببین لان ژان، منـو نگاه نکن ! اره اونجا جایی که من و پسرا بادبادک ها رو بر فراز دریاچه به هوا میفرستادیم و بعد با تیر و کمان میزدیمشون "

"هممم"

"و-"

جیانگ فنگ میان نمیتونست بیشتر ازین خودش رو نگه داره و شونه هاش از خنده یواش  لرزید. لبهاشو محکم روی هم فشار میداد تا صدای خنده اش بلند نـشه و خداروشکر میکرد که اون دوتا نمیتونستن صورتـشو ببینن.

رهبر حـزب جیانگ واقعا مشتاق شنیدن لیست شکایات آ-شـیان بود، مطمئنا قرار بود به مدت یک هفته بخاطر حضـور اون دو نـفر حسابی بهش خوش بگذره، با دونستن این حقیقت که پسـرخونـده اش این یک سال رو چطور سپری کرده قلبـش آروم شد.

دو مـرد جــوون از کنارش عبـور کردن. انگشتهاشـون با دقت تمام تو هم قفل شده بود و وی ووشیان هر لحظه با نشاط و ذوق بیشتری در مورد خاطرات دوران کودکیـش میگفت.

جیانگ فنگ میان بالاخره نتونست خودشو کنترل کنه و بلند خندید.

پـس آ-شیان واقعا طلاق میخواد؟! ایکاش حداقل حرفـاش با رفتارش هماهنگ بود!

حالا بعد از گذشت یک سال باید از پسرخونـده ی دلبنـدش تو عمارت بزرگ پذیرایی میکرد و زمانی که مشغول غذا خوردن بود به لیست شکایاتش اون هم وقتی که به زحمت میتونست جلـوی خندشـو بگـیره، گوش بده.

و البته در حضور جیانگ یانلـی و جیانگ چنگ.

وی ووشیان بلند داد زد"تو که به حرفـم گوش نمیکنی! خفه شو، جیانگ چنگ، اگه همینجوری ادامه بدی من بشقابمو پرت میکنم تو صورتت! حالا بذار توضیح بدم!!!"

و بعد برای روشـن شدن تکلیـفش سخنرانیشـو شروع کرد.

 

 

« دعوا مرافعه های زناشـویی »

زندگـی مشترک وی ووشیان مملـو از مسائل نا امـید کننده بود برای مثال دعواهایی که هیچ خط پایانی براشون وجود نداشت.

"شوهرررررر!" با جـدیت به خودش اشاره کرد و ادامه داد " من شوهرتم لان ژان!"

لان وانگجی بدون لحظه ای درنگ گفت"زنـمی" و یه بالشت دیگه به ووشیان داد.

اون دونفر بخاطر این بحث کوچولو روبه روی هم نشسته بودند و وی ووشیان محض اطمینان کوهی از بالشت بین خودشون قرار داده بود. صدای اونها تو فـضای جینگشی اکـو می شد و سکـوتش رو در هم میشکست. این اولین باری نبود که اونها سر همچین مسأله ی ناچیزی دعوا میکردند.

"شوهرتم!"

"زنـــمی"

" تا ابد نمیتونی اینکارو بکنی!"

در جواب لان وانگجی با خونـسردی و بدون پلک زدن نگاهـش کرد تا بهش بفهمونـه که خیلی خوب هم میتونه همچینن کاری کنه. وی ووشیان وارد حـریم شخصی همـسرش شد و با انگشت صورتـشو ناخونک زد. تا همین چند ماه پیش اون مـرد مثل یه گربه خودشو عقب میکشید تا فضای شخصـیشو حفظ کنه. اما دیگه همچین چیزی مطرح نبود،لان وانگجی هم به سمتش خم شد، چون وی ووشیان ناراحت بود.

بله، اون ناراحت بود! خب البته که ناراحت کننده است وقتی حریفت همه حقه هات رو از قبل حفظ باشه و پیش دستی کنه! در واقع دلیل تمام نتایج معکوسی که به دست میاورد همین بود "هی! به هرحال منظورم اینه اصلا چرا من باید خانومـت باشم؟! من که یه زن کدبانـوی خونه دارررر نیستممممم!"

" تو میتونی آشپزی کنی!"

وی ووشیان دهنشو با اوقات تلخـی باز کرد"نخیرممم! تو که از آشپزی من متنفری" همچنان داشت بحث میکرد!

لان وانگجی در کمال آرامش گفت "بالاخـره یه روز میخورم! برای تمـرین به اندازهی کافی وقت داری". این گستاخی محض بود!

"من تمیزکاری نمیکنم!" وی ووشیان سعی کرد از زاویـه ی دیگهای وارد بحـث شه. "خانومای خونـه دار همیشه تمیـزکاری میکنـن"

لان وانگجی سرشـو به نشونه منفی تکون داد و گفت" تقسیم کار تو رابطه ی زناشـویی خیلی مهمه!"

"ها ها! حالا داری دنبال بهونه میگردی؟! واقعا هیچ دلیل منطقی و خاصی وجود نداره که بگه چرا من باید 'خانـوم خونـه' باشم و شـوهــ ... "

"تو زمان زیادی رو صرف رسیدن به سر و وضعت میکنی، میخوای زیبا باشی."

"حـق نداری همچین حرفـی بزنی!"

"واقعا هیچ ضرورتی نداره که اینکارو انجام بدی، ولی میدی!"

لان وانگجی دست فرد عصبانی رو به روش رو گرفت و با مهربونی پشـت دستـش رو بوسید.

وی ووشیان دلش میخواست بخاطر اینکار یه سیلی زیرگوشـش بخوابونـه، اما به پرواز دراومدن پروانه ها تو دلـش بخاطر این لمـس واقعا دیوونه کننده بود، خصوصا وقتی شب باهم تنها میـشدن اون تبدیل به یه آدم دیگه میشد. لان ژان واقعا آدم دو رویـی بود! با انجام این کار چه نقـشه ای تو سـرش داشت؟وی ووشیان میدونست که این عضـو حزب لان دیر یا زود اونـو به تخت مشترکـشون می بره.حالا فقط لازم بود یه تکـونی به دستـش بـده و پسـش بزنه.

با عصبانیـتی تو خالی گفت"ت...تو!"

"...نه واسه من" لان وانگجی با لحن سـردی ادامه داد" همینـطوری که هستی دوست دارم!"

صدای غرولنـدی از بین لبهاش خارج شد و شوهرش این رو به عنوان جواب مثبتـی درنظر گرفت و دستش رو روی شونه همسرش کشید و با دسـته مویی که روی شونه اش ریخته بود بازی کرد. تمام کاری که انجام میداد آروم نوازش کردنـش بود.میخواست همینـطوری وی ووشیان رو به قتل برسـونه؟ مغـزش...نه قلبـش...داشت به همین سادگی منفجـر میشد و همـش تقـصیر لان ژان بود.

لان وانگجی همچنان به کارش ادامه داد و انگشت های همسرش،ناخن هاش، کف دستش رو بوسـه بارون کرد، و وقتی مچ دستش رو دید میخواست اروم اونجا رو گاز بگیره. وی ووشیان آرنجش رو ناگهان به عقب کشید، اما وانگجی همچنان محکم نگهش داشته بود. قصد نداشت به همین سادگـی همسـرشو رها کنه! نه فقط همین، بلکه تموم شدن بحثـشون واقعا خوشایند بود.

البته فعلا!

 

 

«خریدهای غیر ضروری»

خب در واقع حقیقت این بود که : لان ژان واقعا شوهـر بی رحمـی بود! این چیزی بود که وی ووشیان با وجود مدارک کـم نه، بلکه زیادی نتیجه گیـری کرده بود. برای مثال عصـر یه روزی با حمله ی لان ژان بهـش شروع شد.

حمـله ای پر از خشونت.

لان وانگجی گفت "بیا" و سـبد کوچیک پر از دونه های نیلوفـر رو بهـش داد، البته با جزئیات بیشتر به سینه اش کوبـید" حق با تو بود... اونایی که ساقه ی بلندتری دارند خوشمزه ترن!"

وی ووشیان کمی با خودش فکر کـرد، لان ژان چطور حرفـی که سالها قبل زمانی که به زحمت حتـی نوجـوون به حساب میومدن، زده بود رو به یاد داشت؟

" هی لان ژان تو اینا رو از کجا گـیر اوردی؟ این چیـزا رو نمیشه تو شهـر واسه خرید پیدا کرد"

"هممم ... ساقـه کوتاه....یه تالاب.....چنـد لـی* اونطـرف تر هست"

پس اونجا جایی بود که ارباب دوم لان تمام روز رفته بود. و تو این مدت وی ووشیان باید یه جوری خودش رو سرگرم میکرد اون هم با سوال جواب کردن لان چیرن درمورد روش "تهـذیب دوگانـه"، حداقلش اینطوری میتونست بفهمه که اون مرد از یه کوفته برنجی بخار پز شده بهتره یا نه. البته بیـشترین رکورد ثبت شده اش قبل از از کوره در رفتن لان چیـرن و پرتاب کردن مرکب به سمتش، سه دقیقه بود.

"اونجا ساعتها از اینجا دورنیست؟!" وی ووشیان عاجـزانه سبد رو محکم تو بغلش نگه داشت.

لان وانگجی گفت "تقریبا،سه" و بعد اروم ردای بلـندشو تکـوند چون حس میکرد یه چیـزی تو لباسشـه، با انزجار به دو طـرفش نگاه کرد.

وی ووشیان با صدای تقریبا بلندی گفت 'مثل یه مرد تـو چشمام نگاه کن! 'واقعا تحمل همچین شوهـر کم حـرفی خیلی سخت بود.

"امـروز تو بازار پیداش کردم"

مشت پر از ازگیلـش رو جمع کرد و فشرد. میـوه های آبـدار و رسیده ای که هرکسی رو برای فرو کردن دندون داخلش وسوسه میکرد. وی ووشیان با گیجی به خـریدهای همسـرش و بعد به مـردی که با بی پروایی روشو برگردوند و خواست ازش دور بـشه، نگاه کرد.

"صبر کـــــن!! من با اینهمـه خـرید چه غلطی کنم؟ نکنه منـو یه خـر بارکـش فرض کردی لان ژان! چـطوره برم بازار و اعلام کنم واسه بارکـشی چقدر پول میگیرم؟ یا اینکه چطوره وانمـود کنم خدای برداشت محصول ازگیـل و نیلـوفـرآبی و هرکوفت و زهرمار دیگه ای هستم و لان چیـرن رو زیر همین میوه ها دفن کنم؟" لان ژان با قدم هایی بلند گام برمیداشت و وی ووشیان همینطور که جیغ و ویغ میکرد دنبالش راه می رفت.

لان وانگجی مختصر جواب داد" همـشو بخـور!"

وی ووشیان تقریبا ناله کنان گفت"اگه بخوام هرچـی که تو بهم میدی رو بخورم چاق میشمم! همیـنو میخوای؟ یه شوهر تپل و نرم؟"

"هوممم"

"خب! من رد میکنم!! این تن بمیـره عمرا اجازه نمیدم بدنم باب میـل حضرتعالی بـشه!"

با این حرف لان وانگجی ناگهان سرجاش ایستاد. وی ووشیان با توقف ناگهانی وانگجی به پشتـش برخورد کرد و " اوخـی" گفت. خوشبختانه بلایی سر میوه های داخل سـبد نیومد.

وانگجـی با حالت خشکـی پرسید"نمیخوای...بخوریشون؟"

"خب حداقلش نه تنهایی!" وی ووشیان از ترس این قسمت رو اضافه کرد! و بعد مشغول تاب دادن سـبد بین خودشون شد "خب میگم اگه ما باهم بخوریمـشون اونوقت این هیکـل نازنیـنم به فنا نمیره و یا اگه قرار باشه وزنی اضافه بشه به هردومون اضافه میشه، اونجوری تو هم دیگه نمیتونی سر به سرم بزاری. تازه! بعدشم تو نمیدونستی اگه ادم تنهایی غذا بخوره اونوقت غذا سر دلـش ترش میکنه؟!"

لان وانگجی به سمتش برگشت " نمیدونستم!"

پافـشاری کرد" اما حقیقته" وقتی دید کم کم کنترل اوضاع رو به دست گرفته سبد رو سریع بالا اورد.

" خب پس....بیا الان باهمدیگه بخوریم"

و شاید هم نـه! چون لان وانگجی انگار قصد نداشت دست از غافلگـیر کردنش برداره و وی ووشیان نمیدونست این قیافـه ای که وانگجی الان به خودش گرفته دقیقا چه معنایی داره. همـسرش وسط حیاط ایستاده بود و طوری که انگار مرغـش یه پا داره منتظر بود تا ووشیان میـوه ها رو بخوره.

"صبرکن ببینم همین الان؟ همینجا؟" وی ووشیان انگار بدون اینکه خودشم بدونه در مقابل اون به زانو در اومده بود. سبد توی دستش پایین اومد و توی همون حال به لان وانگجـی که رداش مثل بال پرنده ای تو هوا در حال پرواز بود نگاه کرد.

"هممم" دستـشو دراز کرد "ازگیل، لطفا"

وی ووشیان همونطور که مثل احمقها بهـش خیره شده بود یه دونـه ازگیل کـف دستش گذاشت. لان وانگجی اونقدر با دقـت مشغول گاز زدن ازگیل شده بود که وی ووشیان نتونست جلوی خودشو بگیره، پس کارشـو تکرار کرد. اون میـوه ها واقعا خوشمزه و آبدار بودن! کاملا بی نقص.

لان وانگجی نگاهی ناعادلانه بهـش انداخت طوری که میخواست بهـش بفهمونـه قیافه اش داره فریاد میزنه که از خوردن اون میوه چقدر لذت برده و همین نگاه ته دلـشو خالی کرد .' اون طلاق میخواست' . شوهرش همچین آدم سنگدلی بود که همچین بلایی سر قلبـش آورده بود. اصلا چطوری با این وضع میتونست یک سال توی مـقر ابر دووم بیاره؟!

"یکی  دیگه" و انگشتهاشـو با ولـع تکون داد.

وی ووشیان نگاه مشتاقـی  به گوشه لب خیس وانگجی انداخت. آبِ مـیوه چقـدر درخشان به نظر می رسید. بعد به شدت سـرشو به چپ و راست تکون داد تا بتونه از شـر افکاری که مثل کنه به مغزش چسبیده بودن رها شـه! به دونـه دیگه از ازگیلها رو به وانگجی داد"خیلی خب بفرما اینم یکی دیگه!"

حداقلش اونجا به خوبـی ازش پذیرایی میشد.

 

 

« تقاضاهای داخل تخت »

همه چیـز یک طرف، اما اینکه  چطور میتونست بعد از هربار قدم گذاشتن به تخت خواب مشترکـشون جون سالم به در ببره، همیشه برای وی ووشیان سوال بود! لان وانگجی یه هیولای وحـشی بود.اون نمونـه ی بارز یک نیروی غیرقابل کنترل از طبیعت مثل طوفان و گردباد و زلزله بود، نه یک خدمتگزار خالص از حـزب لان. اون درواقع باید یه انسان پاکدامن میبود مگه نه؟درسته؟درسته؟

وی ووشیان فکر میکرد که میدونه باید منتظر چه چیزی باشه. خب اینجوری هم نبود که لان وانگجی هیچ نشونـی از تمایلات درونیش بهش نشون بده. تمام این ازدواج یه نمایش مضحک و یه جوک محض بود تا لان وانگجی اینجوری انتقام همه کارهایی که وی ووشیان باهاش کرده بود رو به شیرینی ازش بگیره. البته که اونها میتونستند این قسمت از این ازدواج عجولانـه اشـون رو یواش تـر پیش ببرن. به علاوه حداقل اگه انـقدر سریع پیش نمی رفـت وی ووشیان فرصتـشو داشت همه چیـو کنار هم بچینـه و بفهمه یه مـرد متأهـله!

اون اصلا انتظار....انتظار همچین شوهر اتشین مزاج و پراشتیاقـی رو واقعا نداشت!

انتظار نداشت که لان وانگجی بعد از مراسم ازدواج اون رو آستانه ی تخت ببره و تقریبا به کشــتنش بده. این مرد قرار بود اولین بوسه اش، تمام اولـین هاشـو ... خیلی خیلی با شور و حرارت به تاراج بـبره.

بقیه اعضای قبیله لان تـو ساختن موانـع عایـق صدا کاملا دور خونـه هاشون سریـع بودن. درواقع روز بعد، انگـیزشـو داشتن که حتی کارشون رو سریعتـر از قبل هم انجام بدن.

لان وانگجی آدم پیچیده ای بود و دست برقضا کینک* های عجیـبی هم داشت.

اینطور نبود که وی ووشیان مخالف همچین عشق بازی سـرسختانـه ای باشه! خصوصا با اسـطوره ای که انگار شخصا به دست خود خدایان تراشیده شده بود، بی جهت نبود لان وانگجـی دومین جنتلـمن تو لیست تهذیبگـرا به حساب میومد! اما مسأله این بود که وی ووشیان هنوز آمادگـیشو نداشت!

بدنش برای تحمل همچین فشاری آماده نبود!

شوهرش  قانون  "هر روز"  رو اجرا میکرد. یعنی تمام ستاره های توی بهشت برعلیه اون بودن؟ خب چه ایرادی داشت اگه وی ووشیان خودش همچین غلطی کرده باشه؟ اخه از کجا باید میدونست که لان وانگجی انـقدر جـدیش میگیره؟ اون همچین حرفـی رو تو خواب و بیداری گفته بود! لان وانگجی بعد از یه سکـس طولانی و خشن احمقانه ترین سوال ممکن رو ازش پرسید و اون هم تو حالت به فنا رفته ای جوابـشو داد« نه لان ژان من هیچ وقت ازت متنفر نمیشم، حتی اگه تو بخوای هرروز انجامش بدی! »

چرا همچـین حرف احمقانه ای باید انقـدر جـدی گرفته میشد؟  

لان وانگجی موهای وی ووشیان رو پشت گوشـش گذاشت و خم شد و جفت گوشش زمزمه کرد"یادت بمـونه چی گفتی!" و با انگشتاش آروم پشتش رو نوازش کرد و بعد بهش کمک کرد تا حموم کنـه.

و همین حرف باعث شد که اون هر روزصبح تا ساعت یازده یه جورایـی فلج و زمینگیـر باقی بمـونه. هـر روز و هـر روز !

وی ووشیان هر روز زمان زیادی رو صرف برانداز کردن و تحسین زیبایی سقف بالای سرش می کرد! نشانه های مالکیت از گردنـش شروع میشد و به سمت سینه هاش و بعد بین ران پاهاش می رسید. هرکدوم رنگ متفاوتی از صورتی متمایل به قرمز داشتـن چون لان وانگجی علاقه شدیدی به گاز گرفتن داشت. ناگفته نمونـه یه سری کبودی هایی با رد انگشتهای بلـند لان وانگجی روی باسنـش وجود داشت که بدون استثنا هر روز احیا میشدن. وی ووشیان مطمئن نبود بقیه ی اعضای حزب با سکوت بی وقفـه ای که در نبودش بخاطر عدم توانایی در انجام مأموریت ( در واقع شـر به پا کردن ) در مقـر ابر حکمفرما بود مخالـفن یا حسابی استقبال کردن، بهرحال تا زمانـی که لان وانگجی مزاحم خواب نازنینـش نمی شد و به زحمت برای خوردن صبحانه و شاید هم ناهار از خواب بیدارش نمی کرد، سکوت در مقـر ابر پابرجا بود. هر روز ماجـرا از همین قرار بود! هـرروز!

به هرحال لان وانگجـی هـرروز متعهـد به انجام این قانـون بود!

لان وانگجی واقعا عالی بود! هیچ چیـز نمیتونست مانع انجام قوانینی که بهش پایبند بود بـشه!

 

 

«یه آدم بدمست وحشتناک»

خب وی ووشیان شاید باعث مست شدن یکی از اعضای حـزب لان شده بود. خب نه راستش یه چندتایی بیشتر! فکر میکرد که این کار میتونست شوخی فوقالعادهای واسه تلافی قانون بیرحمانه ممنوعیت نوشیدن شراب باشه. چی میتونست بهتـر از بهم زدن آرامـش چای خوردنـشون قبل از انجام مدیـتیشن عصـر باشه؟

این حداقل کاری بود که از دست وی ووشیان برمیومـد. خب بالاخره هرکسی حداقل یه ذره لیاقـت چشیدن طعم لبخنـد امپراطور رو داشت.

اون یه احمق بود.

یه ابله!

وی ووشیان سخت در اشتـباه بود، اون هم از نوع مرگـبارش. یه سری قوانین درسـت هستن، یه سری قوانین باید جاشون حفظ بشه یه سری قوانینــ ....

"همین الان از دهنت درِش بیار پیرمرد"

.... ارزششو دارن که حتی روی کوه هم حــک بشن!

"تو مایه ننگی!" لان چیرن با عصبانیت فحش و ناسزا میگفت. آستین دستـی که وی ووشیان رو نشـونه گرفته بود تو هوا تاب می خورد و دست دیگه اش برای خویـشن داری محکم به مـیز چنگ انداخته بود " برو  *سکسکه و از بخـش چگونه مـرد صالحی باشیم دو بار رونویسی کن "

"چرا باید همچین کاری کنم؟ اگـه اشتباهـه پس چرا خودت هم داری خوردیش؟" وی ووشیان با عصبانیت زیر لب آروم پوفی کرد، تمام سعیـشو کرد تا کوه کاغذهایی که لان پـیر بهـش سپرده بود رو بهم نـریزه! مـرد پیـر خرناسی کشید و سرش روی میـز افتاد و اینطور شد که وی ووشیان پیـروز میدان به حساب اومد. قرار نبود زمانی که در حضـورش قرار داره بخاطر یه ذره سمی که تو مرکـبش ریخته بود دار فانـی رو وداع بگه هرچند ناگفته نمونـه این پیـرمرد از خود راضـی، خسته کننده، بد قلق، پر افاده، کوتـه فکـر و خشک و مبادی آداب استحقاقـشو داشت.

"ماله منه!" لان وانگجی قاطعانه این رو گفت و محکم باسن وی ووشیان رو فشار داد.

شوهرش مقابلش زانو زده بود و خودشـو بهش می مالید. وی ووشیان نزدیک بود که کنترلش رو از دست بده و توی بغل اون بیفته. قدرت بازوی اعضـای حـزب لان افسانـهای بود و حتی خطرناک!  وی ووشیان باید میدونست که هرچی بیشتر تقلا کنه گـره ی بازوی شوهرش دور کمرش محکمتـر و دردناک تر میشه "تو مال منی!"

اما بهـرحال بازهم تقلا کرد.

وی ووشیان اروم صدایی از ته گلوش در اورد " بله، بله ما همین چندساعت در موردش حرف زدیم.لطفا بذار برم، میخوای منـو بندازی زمین! لان شیچــن، هوف از اونجا بیا پایین زود باش ببینم!"

صدای داد و فریاد های وی ووشیان حتی الان از یه غول عصبانی هم بلند تر بود و مخاطب داد و فریادش کسی نبود جز لان شیـچـنـی که داشت مثل یه نـره غول سرخوش و مضحک بالای سقف عمارت برای خودش چرخ میزد.

"ااااه اما ستاره هااا امشب خیلی درخشـانـن! حتما باید یکی از اونها رو برای تو و برادرم بیارم تا ازدواجتون به زیبایی و درخشانی بهشت بالای سرمـون باشه. باید بدرخشه. اههه شمشیرم کجاست؟ من باید سریعا باهاش پرواز کنم برم اون بالا بالاها!"

"نخیر، تو اینکـار احمقانه رو انجام نمیدی!"

به عنوان تنها کسی که تو اون جمع عقل سالم داشت، وی ووشیان نباید اجازه میداد کسـی برادران یـشم رو با این حال و روز کنارش ببیـنه. همین حالا هم یه گنـدی با فلوتـش به بار آورده بود نباید نوبـت شمـشیرش هم می رسید.

"هی چـطوره بیایی پایین و یکم کنارمون خوش بگذرونی؟!" بلنــدتـر فریاد زد " با برادر عزیزت، عموی پیرت و من؟ با خوردنـی های خوشمزه؟ من میتونم برات قصه بگم. اوه پروردگار کائنات... شیـچن مرگ من بیا پایین!"

لان شیچـن چشمهاشو باریک کرد و نگاهی از روی بدگمانی بهش انداخت و بعد با سرخوشـی گفت" نه،فکر نمیکنم عاقلانه باشه. اون هم وقتی برادر عزیزتـر از جونـم انقدر با اشتیاق تو رو تو بغلش نگه داشته. نمیخوام کاری کنم که فکرکنه میخوام تو رو ازش بدزدم!"

"اینکارو نمیکنی!"  وی ووشیان صدای غضب آلودی از پایین شنید و بعد ازینکـه سرشو پایین آورد صورت در هم پیچیده از تـرس لان وانگجـی رو دید. دستشو محکم تر دور کمر ووشیان حلقه کرد و تقریبا اونو روی زمین خوابونـد" اونو نبر! اون مال منه!"

"قطعا مال توئه داداش کوچولو! واسه همین من باید همین بالا مـیون ستاره ها بمونم!"   وبعد یهو صدا گرومپ مانندی از بالای سرشون شنیدند! برادر بزرگ یـشم در آغوش الکل از هوش رفته بود.هاه اون میدونست صبح روز بعد وقتی که مستی از سرشون بپره، اونها حتما دَخلشـو میارن!

وی ووشیان دلش میخواست گریه کنه! تو چـه وضعیت رقت انگیز و دردناکـی گیر کرده بود.

لان وانگجـی خودشو رو پای ووشیان بالا کشید و گونه هاشو نوازش کرد " دوستت دارم" نگاه خیـره ی طلاییـش وجود ووشیان رو احاطه کرده بود.

وی ووشیان صورتـشو با کف دو دستش پوشوند و از فـرط بدبختـی نالید. اون محکوم به فنا شده بود!

لان وانگجی با لجاجـت مچ دست های ووشیان رو گرفت و کنار زد تا بتونه سایه ی صورتی گونه های گل انداختـشو بهتر ببینه.

"من دوستت دارم.... خیلی زیاد"

"آه من میدونم. لطفا تمومش کن! نیاز نیست مدام تکرارش کنـی!"

وی ووشیان داشت جـون میداد!

"من دوستت دارم وی یینگ!" لان وانگجی دو طرف صورت وی ووشیان رو قاب گرفت و عمیقا به چشم های همـسرش زل زد. اون منتظر بود. انگشت های شستش به آرومی گونه های وی ووشیان رو نوازش میکرد و کمی بعد پیشـونـیشو بهپیشونـی ووشیان جفت کـرد.

وقتی وی ووشیان فهمید که چی در انتظارشـه صورتش مثل یه توپ کاغذی مچاله شد.

نه، این خیلی خجالت اور بود. اما فرار غیرممکن بود، نـه از دست قفل آهنین دست های لان وانگجـی و نه از نگاه نافـذ و مبهمش. پس فقط پلکهاشو محکم روی هم فشرد.

"وی یینگ؟!" لحـنش آروم و شکننده به نظر می رسید "لطفا"

"خیلی خب... منم دوستت دارم لان ژان. خیلی هم دوستت دارم!باور نمیشه! تو باعث میشی من خجالت آور ترین جملات دنیا رو به زبون بیارم اونوقت بعدش به من میگی بیحیا و چشم سفید؟؟!"

چشمهاش ناگهان با فشار نرمـی که روی لبهاش وارد شد، باز شد.این جایزه ای بود که لان ژان بخاطر "خوب بودن" بهش داد.

" تو مال منی" لان وانگجی با خوشحالی گفت. لعنـت، اون لبخند لعنتی روی صورت هانگواگ-جون! حالا وی ووشیان چطور میتونست در مقابلـش مقاومت کنه؟! در حقیقت این همـون دامـی بود که منجـر به ازدواجـش شد! تک تک ماهیچـه های بدنـش با بوسه ی نـرم لان وانگجـی در حال ذوب شدن بود.

دستـور داد "بگو مال منی!"  لبهاشـو لیسید و با یک دستـش سعی داشت چونـه اش رو پایین نگه داره تا فضای بیشتری برای عمیق تـر کردن بوسه داشته باشه.

یا شوهرش با حرفایی که میزد باعث جان به جان تسلیم کردنـش میشد و یا وقتی فردا میفهمید قهرمان داستان به پا کردن همچین شـری تو مقـر ابر چه کسـیه تا سر حـد مرگ تنبیهش میکرد. حتی فکر کردن به روز بعد هم باعث میشد کمـرش از همین حالا با صدای بلنـدی بناله.

شاید شیرینـی ِ شراب روی لب های وانگجی باعث شده بود انقدر مطیعانه اعتراف کنه".... من مال توام!"

شاید طعم شراب و یا شاید طعم لان وانگجـی باعث مست شدن وی ووشیان شده بود.

حداقل روز بعد ، لان وانگجی هیچـی بخاطر نداشت.

مثـل همین اعترافـش.

حداقلش این بود!

 

 

 «بدغذایی »

"طبق این چیزایی که تو داری میگی بالاخره یه نفـر تو این دنیا پیدا شده که بدونه چطور از پَسِت بربیاد.این تحسین برانگیزه!" جیانگ چنگ بلند قهقه زد.

کوبیده شدن بشقاب روی میـز و بعد پخـش شدن مقداری غذا باعث شد جیانگ چنگ پیروزمنـدانه تر از قبل بخنـده " این کارما بالاخره داره انتقام یک عمـر دست انداختن دیگران رو ازت میگیره "

وی ووشیان با مشت های لرزون از عصبانیت گفت" تمام عمـرم هنوز به تـه خـط نرسید! هنـوز اونقـدر وقت دارم که به حـد کافـی سر به سر بقیه بذارم!"

جیانگ چنگ گفت"پس بدون اجـرای عدالت الهـی تازه شروع شده!" و بعد خندید.

تا اینکـه مادام یـو با ناخن های بلندش بطور مرتب روی میـز ضربه میزد و صدای هرضربه حکم خنجری رو داشت که نشاط و سرخوشـی وی ووشیان رو بیرحمانه می شکافت. سرزدن چنین رفتاری در هرصورت در شأن رهبـر حـزب آینده نبود، پس جیانگ چنگ خودشـو جمع و جور کرد و بجاش پوزخند مغرورانـه ای به وی ووشیان زد.

وی ووشیان فقط میخواست از شـر غذا خوردن خلاص شـه.

نفـسشو عمیقا از بینـی به درون می کشید و سمت لان وانگجی که باهم پشت یک میز نشسته بودن بیرون میداد.

"آ-شیان؟ چیکار داری میکنی؟!" جیانگ یانلی وقتی این سوال رو پرسید که دید برادرش داره ظرف های جلوی لان وانگجی رو دست کاری میکنه. انگشت هاشـو عمیقا درون هر ظرف فرو میکرد تا امتحانشون کنه و گهگاهی جملات" نه این یکـی خوب نیست" و" این برای من" و" اون بشقاب فکرکنم بدک نباشه" زیرلب زمزمه میکرد.

لان وانگجی هیچ کاری نکرد و در سکوت با اشتیاق به تشریفاتی که همسرش راه انداخته بود رو تماشا میکرد.کل ماجـرا دقیقا یک دقیقه طول کشید.

با عجله گفت"آ-شیان؟!"

"هومممم؟ اوه وقتـی پای غذای تند بیاد وسط لان ژان مثل یه بچـه کوچولو میشه. درسته که یه صورت سنگی داره اما  گولشـو نخورید! یک بار خیلی تصادفی توی سوپ بـرنج فلفل زیاد ریختم و لان ژان بعد از خوردن یه قاشق از غذا ده دقیقه به یه جا خیره مونده بود. محض رضای خدا، فکر کردم روح از جسمش پر کشیده!" با بیخیالی توضیح داد.

جیانگ یانلی آستینشو جلوی دهنـش نگه داشت و نخودی خندید،سلیقه ی غذایی        آ-شیان مثل خودش بود. هردوشـون این توانایی رو داشتن که یه بشقاب از غذای معمولی رو تبدیل به مرگ آور تـرین آلت قتاله کنن. خیلی خوشحال بود که بالاخره یکی رو پیدا کرده بود که سلیقهی غذایی مشابهی با خودش داشته باشه "و؟"

" و ازونجایی من خیلی جـوونم و همونطور که خودت به واقعیت اشراف داری، زیباتـر ازونی ام که بخوام به این زودیا بیـوه بشم، پس هروقت باهم میریم بیرون غذاشـو تست میکنم. اگه این کارو نکنم اونوقت حـزب لان به جرم مسموم کردن غذای همسـرم منـو با لگد تو غار گوشـه نشـینی پرت میکنن تا از تنهایی یه گوشـه بپوسم"

"بهـشون اجازه ی همچین کاری نمیدم!"

"اوه نه اون زمان تو دیگه زنده نیستی لان ژان! آره بخاطر تنـدیِ غذا مـُردی! تراژدیِ تلخیه اما قبول کن وقتی مـرده باشی نمیتونی جلوی هیچی رو بگیری!"

لان وانگجی ابرویی بالا انداخت "یه روح سرگردان چطور؟!"

"آه. به نکته خوبی اشاره کردی. حالا غذاتو بخور!"

"اوممم" و مرد چاپستیک هاش رو برداشت تا شروع به غذا خـوردن کنه.

جیانگ یانلی از دیدن همچین صحنه ای بسی خوشحال و خرسند بود و با لحن شادی گفت، "اوه آ- شیان تو بهترین همسری هستی که تا حالا دیدم!"

وی ووشیان با شنیدن این جمـله خشک شد. کاسه ی سوپ برنج بعد از لرزیدن تو دستش روی زمین افتاد و تا چند قدم اونـطرف تر قل خورد. با وحشت...به سمت خواهـرش چرخید.

اما خواهرش توجهی به کثیف کاری برنج کف زمین نکرد و فقط به سمت برادرش رفت تا دستـشو تو دستای خودش بگیـره " خب راجب ازدواجت یکم دلهـره داشتم، اما حالا میبینم که همه چی داره خوب پیش میره! یه روزی وقتی ازدواج کردم امیدوارم مثل تو همـسر باملاحظه و دوست داشتنـی بـشم "

"نه" به آرومـی نالید. شوهرش داشت در آرامش غذاشـو میخورد. انگار نه انگار که دنیا و سلامت عـقل وی ووشیان داشت به فنا می رفت"نه اصلا اینجوری نیست، شـیجـیه تو درک نمیکنــ..."

"باید چیو درک کنم ؟ شما دوتا واقعا متعلق به همدیگه این " اضافه کردن قسمت دوم جمله واقعا ضروری نبود و هر کلمه مثل پیکانی روی طعمـه ی از پا در اومده اش فرود میومـد" خوشحالم که تبدیل به همچین همسـری شدی"

انگار هنـوز کافـی نبود، مادام یو هم سه تا کلمه دیگه اضافه کرد، "ازدواج بهت میاد!"

جیانگ فنگ میان تمام تعریف ها رو به چشم دل گـرمی دید نه سوهان روح"آ-شیان با توجه به چیزایی که تعریف کردی به نظر میاد تو مقـر ابر تبدیل به آدم بالغ و با ملاحظه تـری شدی.استعدادت در جـوار هانگوانگ جـون شکوفا شده"

و با شنیدن این جمله کاسه ی صبر وی ووشیان لبـریز شد. مثل فنر از جا پرید و انگشت اتهامـشو به سمت لان وانگجـی گرفت.

با صدای بلندی فریاد زد"تو! تو همچین بلایی سرم اوردی"

"هممم"

"انـقدر *هممم* *هممم* تحویلم نده. باورم نمیشه! تو منـو تبدیل به یه آدم دیگه کردی. از من یه همـسر خونـه دار ساختی. هی بگو ببینم نکنه از همون اولش همچین نقشه ای برام کشیده بودی؟!"

"همممم" با صدای آرومی کاسه روی میز برگشت و لان وانگجـی برای تشکـر تعظیم کوتاهی کرد.

وی ووشیان از شدت خشم فریاد میزد. خصوصا وقتی تمامی اهل خونه در جواب تعظیم لان ژان با احترام سرشونو تکون دادن و لبخند زدن. لبخند شرورانه ای روی صورت مادام یو نقش بسته بود و چشم های جیانگ فنگ میان به شکل نیم هلال پر از آرامـشی بسته شده بود. پسرخونده اونها داشت فریاد می کشید و ضجه میزد اما اینها روی وانگجی هیچ تاثیری نداشت چون تو همون حال مچ دستـشو به آرومی گرفت و سرجاش نشـونـد! وقتی شوهـرش سرش رو توی آغوشش گرفت و پشتش رو نوازش کرد هیچ مقاومتی نکرد.  گـریه ی ناشی از خشمش رفته رفته آروم و در نهایت تبدیل به فین فین خفه ای شد.

لان وانگجی سرشو بالا آورد و در سکوت به جیانگ فنگ میان نگاه کرد.

لان وانگجی پرسید "بهتری؟" وی ووشیان به آرومی چیزی روی گردنش زمزمه کرد و درجواب لان وانگجی آروم موهاشو نوازش کرد "خوبه!"

جیانگ فنگ میان با سرفه ای گلـوشو صاف کرد " متاسفم آ-شیان. اما باید به اطلاعت برسونم هیچ دلیل منطقی برای اینکه طلاقتـو از هانگوانگ جون بگیرم بهم ندادی.شاید سال دیگه بهونه محکم تری داشته باشی ها؟!"

وی ووشیان آروم هیسی کشید و صدایی از ته گلوش دراورد. یه سال دیگه. یک سال دیگه تحمل همچین حجم از محبت کـشنده ای غیرممکن بود. لان وانگجی هومی کـرد و همـسرش رو بیشتر به استخوون قفسه سینه اش فشار داد.

جیانگ چنگ با کنایه گفت"شاید نفرین شده باشی تا هزارسال محـبت خونگـی* رو تحمل کنی"

این چـه برادرخونـده ی وحشتناکـی بود!خوب بود که لان ژان حضانـتشو به عهده گرفته بود.

"لان ژان منو از اینجا ببر!" وی ووشیان ملتمسانه گفت.دلش نمیخواست سرشـو بالا بیاره و به صورت کسی نگاه کنه.

لان وانگجی بی چون و چـرا تایید کرد و مثل یک پرنسس اون رو توی بغلش بلند کرد. البته که اینکارو میکرد. اما وی ووشیان وامـونده تر ازونی بود که بخواد شر به پا کنه. باید یکم به حنجره اش استراحت میداد...و مهمتـر از همـه سینه ی همسـرش محکم و گرم بود و عطر چوب صنـدلـش خوشـبـو تر از هر رایحـه ای بود.

وقتی به در رسید برای احترام به میزبان کمی خم شد تا تعظیم کنـه "لطفا ما رو ببخشید. وی یینگ خسته است"

"خوب استراحت کن، آ-شیان!" جیانگ یانلی حداقل لطفی که از دستش برمیومد این بود که دهن جیانگ چنگ رو نگه داره تا اونها با آرامـش خونه رو ترک کنـن.

وی ووشیان تا زمان رسیدن به تالار مهمان  با اخم سـرشو تو سینه ی لان وانگجـی دفن کرده بود.لان وانگجی ازین وضع راضی بود!

یه سال دیگه.

این اوقات تلخـی خوب بود. وقتی سرشو بالا آورد لان وانگجی بوسه های پیاپی روی صورتش کاشت. با بازوهاش محکم گردن لان ژان رو نگه داشت تا زمانی که لان ژان ملحفه ی روی تخت رو کنار بزنه و همـسرشو روی تخت بذاره.

یه سال دیگه.

وی ووشیان انگشتهاش رو پشت گردن شوهرش تو هم قفل کرد و اون رو روی خودش کشید. لبهاشـون با اشتیاق بهم متصل شد و هر بوسـه وی ووشیان رو مشتاق تر از قبل میکرد.

خوبه. دوازده مـاه بیشتر؟ میتونسـت از پسـش بربیاد. میتونست....انجامـش بده. یه سال بیـشـتر که چـیزی نبود؟درسته؟

فقط یک سال بیشتر....!