Work Text:
شیائو ژان تو حالت گیج و منگ کاری که باید انجام میداد رو به خاطر آورد. نمیتونست همینطوری پیش بره. اما در حال حاضـر مغزش نمیتونست به خوبی کار کنه، خصوصا با وجود گرمای فزایندهی زیر دلـش که تمام گنجایـش مغزش رو به مایع سفید رنگـی محدود میکرد.
برای همین به آرومـی کونـش رو دایرهوار و تحریک کننده حرکت داد، عضلات خسته و کوفتهـش به سختـی قادر به تحمل وزنـش روی پاهای ییبو بودن. البته یه جورایی خوب بود چون اینطوری شیائو ژان میتونست حس کنه که دیک ییبو تا تَه توی سوراخـش فرو رفته و اونقدر به داخل فشار میاورد که میتونست با هرضربهای که بهش میزد، برجستگـی زیر دلـش رو ببینه.
بزرگ بودن دیک ییبو هیچوقت تو غافلگیر کردن ژان شکست نمیخورد اما خب شیائو ژان هیچ اعتراضی نداشت، نه حتی وقتی روی این دیک گنده تا جایی که در توان داشت بالا و پایین میکرد و گرمایی که به خاطر کشیده شدن دیک ییبو، دیوارهی سوراخـش رو میسوزوند. حتی یه دست روی شکمـش گذاشت و به پایین فشار داد، وقتی تونست برجستگی دیک ییبو رو که داشت عمیقا به فاکـش میداد حس کنه، بلند نالید.
"ژان گه، داری چیکار میکنی؟"
صدای آروم اما نافذ و گرفتهی ییبو باعث شد شیائو ژان چشم باز کنه. ییبو درست به اندازهی خودش آشفته بود. با صورت گرگرفته و چشمهای نیمه باز به دست شیائو ژان که روی شکمـش بود، خیره شد. انگاری متوجه شده بود چی تو سـر شیائو ژان میگذره، چون با یه حرکت پایین تنه، محکم به سوراخ شیائو ژان کوبید و نالهی جیغ مانند مرد رو بلند کرد. صدای نالهی شهوت انگیز ژان توی آپارتمان طنین انداخت و با صدای بلندی که هربار کون شیائو ژان روی پاهای ییبو کوبیده میشد، قاطی شد.
ییبو ابرویی بالا انداخت و گفت "یالا ژان گه" دست از روی ران خیس از عرق شیائو ژان برداشت و به کمر باریکـش رسوند تا کمک کنه سریعتر حرکت کنه "اگه انقدر آروم حرکت کنی نمیتونی ارضام کنی"
حق با ییبو بود. به دستهای بزرگ ییبو که تقریبا تمام عرض کمـرش رو نگه داشته بود، نگاه کرد. فقط با دیدن هچین صحنهای سرگیجه گرفت. درسته، این یه چالشه!
پس طبق راهنمایی ییبو، سریعتر حرکت کرد و عضلات سوراخـش رو دور دیک ییبو منقبض کرد تا ییبو برای دومین بار به ارگاسم برسه.
***
سه هفته قبل
اونها میون تودهای از ملحفههای بهم ریختهی تخت شیائو ژان دراز کشیده بودن و سعی داشتن نفـسهای تندشون رو آروم کنن. شیائو ژان هیچ تمایلی به تکون خوردن نداشت چون ییبو تا یک شنبه به شش روش به فاکـش داده بود و هیچ کاری جز دراز کشیدن روی تخت از دستـش ساخته نبود. حس مزخرفی داشت و خسته بود و یه جاهاییش خیلی درد میکرد.
از اونجایی که آب ییبو داشت از سوراخ حساسـش میچکید، میتونست متقاعد بشه که یه تکونی به کون مبارکـش بده. احتمالا باید فورا دوش میگرفت و خودش رو تمیز میکرد اما شیائو ژان یه جورایی از این وضعیت لذت میبرد، این حس آشفتگـی و به ناجور به فاک رفتن یه جورایی لذت بخش بود. باید میفهمید علاقه به این حال و روز به فنا رفته چه کینکـی بود که داشت!
ییبو، حرومزادهی پرافاده هم کاری نمیکرد. همونجا دراز کشیده بود و به سینهی ژان چسبیده بود و لب خیسـش رو روی پوست برهنهی بازوی ژان کشید و زمزمه کرد "ژان گه باید یه ذره روی بنیهـت کار کنی"
شیائو ژان دلـش میخواست با صدای بلند بخنده یا یه جواب دندونشکن بده.
بعد از فکر کردن گفت "خفه شو!"
ییبو بلند خندید طوری که انگار داشت ناتوانـی شیائو ژان رو تو بامزه بودن، مسخره میکرد. شیائو ژان به فکر فرو رفت، شاید اگه الان انقدر اوضاعش بهم ریخته نبود میتونست کار بهتری انجام بده، البته نه به لطف گرملینی که هنوز به مثل چسب به دست و پاهای خیـسش چسبیده بود. میتونست به خوبـی خشک شدن کامشون رو روی پوست شکم و چسبیدنـش به موی زیر نافـش احساس کنه. مطمئنا اگه تمیزکاری رو به روز بعد موکول میکرد، از چند جهت دردسرساز میشد.
چرا سکس انقدر کثیف کاری داره؟ شیائو ژان بیهوده فکر کرد با اینکه اصلا قصد نداشت به همین زودی دست بکشه. اصلا با وجود دوست پسـری به اسم وانگ ییبو هیچ راهی نداشت که بتونه بیخیال کلی سکس بشه! این پسر میل جنسـی یه نوجوون و انرژی یه جونور وحشـی رو داشت. شیائو ژان میتونست همین حالا هم با اطمینان اعتراف کنه که از وجـودش چیزی برای پارتنرهای احتمالی آیندهـش باقی نمونده. هنوز هم میتونست لذت نامرئی ییبو رو که به تخت میخکوبـش میکرد رو احساس کنه، پاهاش رو باز کرد تا به ییبو فضای بیشتری بده و با ضربات محکم و تنـدش سازگار بشه.
مُهر نرم و گرمی سمت گلوی ژان روونه شد و ییبو از ترقوه تا گلوی ژان رو بوسید و زبونـش رو برای چشیدن طعم شور پوست مرد بزرگتر بیرون آورد.صورتـش رو میون گودی شونهی شیائو ژان فرو کرد و صدای آروم و خوابآلودی تولید کرد، طوری که قلب آشفتهی ژان رو ذوب کرد.
فقط چند ثانیه طول کشید تا اینکه ییبو گفت "اما ژان گه واقعا! وقتی میخوام راند دوم یا سوم رو شروع کنم عین یه پیرمرد خس خس میکنی!"
این بچه...! شیائو ژان که نمیتونست با بازوی بیرمقـش یه مشت روونهی چونهی این پسر شرور کنه تو دلـش نفرین کرد. واقعا مایهی تاسف بود چون ییبو عین یه مُرده روش دراز کشیده بود و فرصت تلافـی رو ازش گرفت. یا شاید هم ییبو از این فرصت استفاده کرد چون خیلی خوب میدونست هیچ انرژی و نایی برای شیائو ژان بعد از به فاک دادنـش باقی نمونده. گستاخ! پس در عوض به جای استفاده از دست و بازو از صداش استفاده کرد.
"ییبو، نمیشه یه ذره مهربونتر باشی؟ هیچکس نمیتونه عین تو چموش بازی دربیاره! باید استراحت کنم و دوش بگیرم" خیلی ماهرانه سعی کرد به نکتهای که ییبو قصد داشت بگه، اشاره نکنه.
اما خب مطمئنا ییبو آدمی نبود که به راحتی پا پس بکشه "من فقط نگران توام ژان گه! میترسم یه روز به خاطر سکس وا بری!" یه شرارت و پوزخندی ته لحن این پسر چموش فریاد میزد.
ایندفعه دیگه شیائو ژان تصمیم گرفت دست به دامن تنبیه فیزیکی بشه. پس به پهلو چرخید و ییبو رو همراه خودش چرخوند و مرد رو بغل کرد صورتـش رو تو گردن ییبو فرو برد. برای این کار زیادی هات بود. هنوز هم آشفته و چسبناک بودن اما ییبو خندید و هر دو دستـش رو دور کمـر ژان گذاشت و مرد رو به خودش نزدیک کرد.
شیائو ژان با بوییدن عرق روی پوست ییبو زیر لب زمزمه کرد "سکس زیاد به کونم! کی گفته نمیتونم از پست بربیام؟"
یه صدایی شبیه به خندهی تو دماغـی از ییبو بلند شد "خب طبق دفعات زیادی که بعد از سکس با من از هوش رفتی..."
"این اتفاق فقط دو بار افتاد!"
ییبو به آرومی مقابل شقیقهی ژان زمزمه کرد "جون نداری"
شیائو ژان خودش رو به ییبو مالید "من ضعیف و بیجون نیستم!" خستگی یه سکس طولانی و شدید تا مغز و استخونـش نفوذ کرده بود و شیائو ژان کم کم داشت خوابالود میشد.
ییبو به همون اندازه خوابآلود جواب داد "اوه جدا؟ شرط میبندم قبل از اینکه یه بار بیایی نمیتونی کاری کنی که من سه بار بیام!"
شیائو ژان با چشمهای بسته زمزمه کرد "این یه چالشه؟"
ییبو صورتـش رو به پوست ژان مالید. با وجود عرقی که پوستـش رو خیس کرده بود خیلی داغ شده بود اما ییبو رو عقب نروند "شاید! اما میتونی..." خمیازه کشید "وقتی داری روی دیکم سواری میخوری کاری کنی که بیام"
از نظر ژان چنین چالشی ممکن نبود، اصلا چطور ممکن بود فقط با سواری خوردن کاری کنه که ییبو سه بار ارضا بشه؟ احتمالا قبل از اینکه ییبو یه بار بیاد و دوباره دیکـش شق بشه تمام انرژیش تخلیه میشد. یا شاید نکته همین جاست...که برای ژان هیچ چارهای جز باخت و تسلیم شدن باقی نذاره؟ اما فقط تصور بالا و پایین کردن روی دیک ییبو و پر شدن سوراخـش از حجم سه بار ارگاسم ییبو، باعث میشد زیر دلـش از شدت هیجان بهم بپیچه، سوراخ لعنتـیش همین حالا با تصور پر و خیس شدن، منقبض شده بود.
اما خواب، یه نیروی شکستناپذیر بود و شیائو ژان میون بازوهای ییبو به خواب رفت و فکر کردن به کارهای کثیف رو به روز بعد موکول کرد.
***
و اینطور شد که حالا شیائو ژان توی آپارتمان ییبو بود و دونههای عرق از ران پا و پشتـش میچکید و از مدام بالا و پایین کردن روی دیک ییبو، دردمند بود.
شیائو ژان زمزمه کرد "اینطوری خوشت میاد مـ...مگه نه؟ اینطوری...عاااح...دیدن من...اینطوری که سوراخم با دیکت پر شده؟" و بار دیگه روی دیک ییبو فرود اومد و زانوهای سسـتـش رو روی مبل بازتر کرد. با دیدن سرخ شدن گوشهای ییبو نیشخند زد. شیائو ژان لالهی داغ گوش ییبو رو به دندون گرفت و بعد فکـ خوش تراشش رو بوسید.
شیائو ژان خوب میدونست اگه قرار باشه تنهایی روی ییبو سواری بخوره، قبل از اینکه بتونه برای بار سوم ارضاش کنه، از حال میره. پس تصمیم گرفت سراغ نقشهی دوم بره: یعنی استفاده از واژههای کثیف وسط سکس!
شیائو ژان ادامه داد "حواسم بود تا حسابی کون خوشگلمو واست آماده کنم. زیر دوش یه بطری لوب...آخ...با انگشت کردن خودم" حقیقتا اصلا عادت نداشت اینطوری حرف بزنه، معمولا این رفتار بیشرمانه رو به ییبو میسپرد. اما تو همچین موقعیتی، شیائو ژان باید از هر سلاحی که داشت برای شکست رقیبـش استفاده میکرد.
صدای خندهی ییبو بلند شد اما بیشتر به نظر میرسید قصد نداره تلاشهای شیائو ژان رو مسخره کنه و بیشتر از هر چیزی گیج و آشفته بود "ژان گه..."
شیائو ژان با اعتماد به نفـسی که بالا رفته بود، دستـش رو پایین آورد و به نقطهی اتصالشون چسبوند. به سختی نفس کشید و گفت "هروقت نبودی با یه پلاگ خودمو باز نگه میداشتم! نمیتونستم صبر کنم تا برگردی خونه و اینطوری به فاکم بدی!" کمی از دیک ییبو فاصله گرفت و با دست عضـو پسر جوونتر رو نگه داشت و محکم فشار داد و صدای نالهی عمیقی از ییبو بلند شد.
شیائو ژان با نفـسی لرزون، میتونست به خوبی کش اومدن دیوارهی سوراخـش رو دور دیک ییبو احساس کنه و انگشتش رو کنار سوراخـش حرکت داد و باعث انقباضش شد تا جایی که ییبو نتونست تحمل کنه و بعد از گزیدن لـبش، به کمـرش حرکت داد و سریعتر ضربه زد.
اولین شات از کام به ییبو کمک میکرد تا بتونه با سرعت بیشتری دیک سختـش رو توی سوراخ ژان حرکت بده و برای یه لحظه، شیائو ژان به خودش اجازه داد تا تو لذتی که تمام حواسـش رو از کار انداخته بود، غرق بشه. اما وقتی گرمای شدیدی رو زیر دلش حس کرد خودش رو جمع و جور کرد تا به ارگاسم نرسه و تمام احساساتی که داشت وجودش رو زیر و رو میکرد، نادیده گرفت.
"بگو ببینم از کجا پلاگ آوردی؟" البته که ییبو کنجکاو میشد. شیائو ژان خندهی کوتاهی سـر داد و بعد نفـس نفـس زد. داشت تمام تلاشش رو میکرد تا پروستاتـش هدف ضربات دیک ییبو قرار نگیره اما خب هنوز هم موفق نبود و شیائو ژان هر بار که نقطهی شیرینـش کوبیده میشد، تمام عضلاتـش منقبض میشد. بالای سـر ییبو بیحرکت موند و تلاش کرد تا جلوی کام شدن خودش رو بگیره.
محکم به شونههای دوست پسـرش چنگ انداخت و کنار گوش ییبو زمزمه کرد "نمیخوایی بدونی؟"
***
یک ساعت قبل
ییبو وقتی از وجود یه اسباببازی مطلع شد، حسابی دیوونه شد.
شیائو ژان فقط یه تیشرت اورسایز و شلوارک کوتاه پوشیده بود. وقتی ییبو به خونه برگشت و شیائو ژان واسه استقبالـش با عجله جلو اومد، نگاه ییبو فورا به پاهای لخت و بلند و باریک ژان افتاد. شیائو ژان نتونست جلوی خـودش رو بگیره اما از این نگاه پر از تحسین دوست پسـرش حسابی به خودش بالید.
شیائو ژان اول یه بار و بعد دو و سه بار به ییبو سقلمه زد و بدون اینکه هیچکدوم متوجه گذر زمان بـشن، تو همون هال آپارتمان مشغول بوسیدن و لمس کردن همدیگه شدن.
وقتی انگشتهای سرگردون ییبو بعد از پرسه زدن روی کمر شیائو ژان توی شلوارکـش خزید و پایینتر رفت و برای دستمالی کردن سوراخـش دست به کار شد، متوقف شد. شیائو ژان هم ایستاد و به واکنش ییبو که طی یک چشم بهم زدن از تعجب به گرسنگی غیرقابل توصیفی تبدیل شد، نگاه کرد.
ییبو لبهای متورمـش رو لیسید و با دست بزرگـش مشغول بازی کردن با برجستگی سفت بین کون ژان شد "ژان گه، وقتی نبودم چیکار کردی؟" وقتی پلاگ رو محکمتر به داخل فشار داد یه صدای ریزی از شیائو ژان در اومد و ناخودآگاه به کمـرش قوس داد.
شیائو ژان اعتراف کرد "فقط...یه ذره با خودم بازی کردم" وقتی ییبو قسمت بیرونی پلاگ رو گرفت و مشغول چرخوندنـش شد، نفس نفس زد. یه صدای خیسی بلند شد که مستقیم روی دیکـش تاثیر گذاشت. قبل از استفاده از پلاگ کلی از ژل روان کننده استفاده کرده بود.
استفاده از اسباب بازی یه تصمیم خیلی یهویی از جانب شیائو ژان بود. زمانی که روزهای جداییشون خیلی طولانی شده بود، این اسباب بازی رو خرید و اونقدر بیحوصله بود و به اندازهای جسارت داشت که توی وب سرچ کنه. پلاگ صورتـی و گرد بود و یه ذره کوچولوتر از قطر عضو ییبو. خب قطعا نمیخواست قبل از ملاقات با دیک یا انگشتهای ییبو زیادی هم گشاد بشه.
هرچند، ییبو میتونست برای اذیت کردن ژان از این وسیله استفاده کنه و امشب شیائو ژان یه هدف متفاوت داشت.
با نگاه پرحرارتی گفت "بیا رو کاناپه انجامش بدیم"
ییبو با لکنت گفت "با...باشه" و مشتاقانه دنبال ژان رفت. وقتی به کاناپه رسیدن، ژان پسر جوونتر رو روی مبل هل داد و دستهای ییبو فورا پاهای ژان رو گرفت و به خودش نزدیکتر کرد. ژان تعادلش رو از دست داد و روی ییبو افتاد و از گرسنگی و ولع ییبو برای بوسیدن، لیسیدن و گاز گرفتن لبهاش طوری که انگار میخواست درسته قورتـش بده، خندید.
شیائو ژان وسط بوسه، ریز خندید "یه نفر هیجان زده شده" و وقتی زبون خیس ییبو لب پایینـش رو گاز گرفت و بعد داخل حفرهاش خزید، نالید.
بعد از مدتی ییبو عقب کشید و رشتهی خیس بزاق از لبهای بینفـسشون ادامه پیدا کرد "چون یه نفر حسابی آماده شده" با نیشخند مشغول مالیدن کون شیائو ژان شد.
شیائو ژان آب دهنـش رو قورت داد و با عجله زیپ شلوار ییبو رو پایین کشید و حس کرد فقط همین جمله برای شق کردنـش کافی بود. نباید اجازه میداد این پسـر زبون دراز کاری کنه، اینطوری ممکن بود قبل از حتی شروع کار، کام بشه. با نمایان شدن دیک کلفت ییبو، شیائو ژان لوب رو از زیر کوسـن برداشت و با عجله از سر تا ته دیک ییبو رو آغشته کرد.
ییبو از سرما، کمی لرزید و با انگشتهای بلندش شلوارک شیائو ژان رو گرفت و پایین کشید. با نگاه پرعطشـی به دست شیائو ژان که دور دیکـش میچرخید، خیره شد "انقدر واسه نشستن روی دیکم هیجان داری ژان گه؟"
"نکنه فراموش کردی؟" شیائو ژان با لبخند شرورانهای عقب کشید و هرچی که پوشیده بود رو درآورد. ییبو بدون پلک زدن محو تماشای بدن بینقص و تحریک کنندهی دوست پسـرش شد و به آرومی عضو خیسـش رو به دست گرفت ولی دست به لباسی که به تن داشت نزد. از نظر ژان همچین وضعیتی یه کم تحریک کننده بود، اینکه تنها کسی که لختـه، خودش باشه. دوباره روی ییبو برگشت و گفت "میخوام کاری کنم قبل از کام شدن خودم، سه بار بیایی"
یه لحظه طول کشید اما بعد ییبو همه چیز رو به یاد آورد. فکـش افتاد "صبر کن ببینم، نکنه واقعا میخوای...؟ شیائو ژان شاید نتونی...همففف"
قبل از اینکه ییبو بتونه چیزی از نگرانیهاش بگه یا با شیرین زبونـی نظـرش رو عوض کنه، لبهای ژان روی لبهای ییبو فرود اومد. وسط سکس یه وقتایی ییبو یه چیزایی میگفت که ممکن بود اصلا هیچ منظوری نداشته باشه اما شیائو ژان از بعضی از ایدههای ییبو خوشش میومد و دلـش میخواست امتحانشون کنه حتی اگه امتحان کردنشون باعث میشد کلی وقت هدر بره.
شیائو ژان سعی کرد حواس ییبو رو پرت کنه، دستـش به عقب رفت تا پلاگ رو بیرون بکشه. یه لحظه صدای خیس و کثیفی بلند شد و لحظهی بعد احساس پُر بودن سوراخـش از بین رفت. شیائو ژان از حس سرمای خالی شدن، بلند نالید و سوراخـش دور هیچی مدام منقبض میشد.
شیائو ژان از لبهای ییبو فاصله گرفت و وقتی انگشتهای مصر ییبو سوراخ خیس و شُلش رو لمس کرد، پیشونیـش رو به پیشونی ییبو چسبوند و نفس نفس زد. ژان انگشتهای ییبو رو قبل از اینکه به داخل سوراخـش راه پیدا کنه کنار زد. هدف از استفاده از این پلاگ این بود که جلوی انگشت کردن ییبو رو بگیره چون خیلی خوب میدونست اگه همین دو تا انگشت با پروستاتـش بازی کنه، تو یه چشم بهم زدن، میاد.
شیائو ژان صاف نشست و به آرومی عقب کشید تا اینکه کونش به برجستگی سفت و شق ییبو برخورد کرد.
ییبو نفس لرزونی کشید "ژان گه!" شاید احمقانه به نظر میرسید اما با دست، دیکـش رو نگه داشت و درست مقابل سوراخ ژان گرفت.
وقتی عضو ییبو توی سوراخ پر از لوب ژان فرو رفت، شیائو ژان به خوبی میتونست سرازیر شدن مایع خیسی که روی ران پاهاش چکه میکرد رو احساس کنه. وقتی سـر عضو ییبو به عضلات حلقوی سوراخـش رسید، فورا صدای نالههاشون بلند شد. شیائو ژان لب پایینش رو گزید و به آرومی خم شد تا اینکه بالاخره روی پاهای ییبو نشست و دیک ییبو تا ته توی سوراخـش فرو رفت.
ییبو سـرش رو به عقب پرت کرد "هولی شت"
ژان به سختی نفـس کشید "خیلی پُره..." به جلو خم شد تا بتونه به دیکه کلفت ییبو عادت کنه. گاد! مهم نبود چند بار این کار رو انجام بده اما هر بار به محض ورود این عضو، جریان برق از تمام تنـش عبور میکرد. به وضوح میلرزید اما خوشحال بود که از پلاگ استفاده کرده وگرنه حسی که الان فقط یه کشش دلپذیر عضلات بود، تبدیل به سوزش غیرقابل تحملی میشد.
شیائو ژان نالید و سـرش رو به شونهی ییبو کوبید تا به خودش یادآوری کنه نباید اجازه بده تمرکزش از دست بره. وقتی این چالش رو تا آخر برم بعد میتونم اونقدر روی ییبو سواری بخورم تا از هوش برم! بعد از حفظ تعادل، شیائو ژان اونقدر بلند شد که فقط سـر دیک ییبو توی سوراخـش باقی موند و بعد دوباره پایین اومد.
ییبو لعنت فرستاد "فاک!" نفـس شیائو ژان حبس شد و لذت تمام وجودش رو دربرگرفت. درست مثل یه خلسهی شیرین تمام رشتههای عصبیش رو طی کرد و دوباره بلند شد و پایین اومد اما این دفعه با شدت و قدرت بیشتری. ییبو بلند شد. شیائو ژان خفه نالید و شونههای ییبو رو نگه داشت و انگشتهای ییبو با شدت توی پهلوی ژان فرو رفت.
"ژان گه...لعنت...فاک خیلی خوبه"
شیائو ژان با لحن وسوسه کنندهای گفت "اگه انقدر خوشت اومده پس میتونی بیایی!" با ابروهای گره خورده چند بار دیگه تلاش کرد و روی دیک ییبو بالا و پایین رفت و سعی کرد ریتم رو به دست بگیره "عاح..."
ییبو به سختی گفت "تا وقتی همینطوری ادامه بدی میام! فاک! گاد! خیلی هاتی بیبی" شیائو ژان با قدرت بیشتری حرکت کرد و کونـش رو به پاهای ییبو کوبید و دیک ییبو عمیقتر واردش شد. ییبو همزمان با حرکت شیائو ژان به سمت پایین، به سمت بالا حرکت کرد تا اینطوری عمیق و عمیقتر سوراخ دوست پسـرش رو تصاحب کنه تا اینکه شیائو ژان با آشفتگی لرزید و بلند نالید "فاک فاک فاک! همینه ییبو! اونقدر به فاکم بده تا بیایی...من...عااااح...میخوام تو سوراخم حسش کنم"
ییبو محکم با بازوهای ژان که به عنوان تکیه گاه از اونها استفاده میکرد چنگ انداخت، اونقدر که بندهای انگشتـش سفید شد. کمرش بدون توقف حرکت میکرد و دیکـش به دیوارهی سوراخ ژان کشیده میشد و لرزش عضلات شیائو ژان رو که به زحمت حرکت میکرد، احساس کرد.
"کمتر حرف بزن، یالا بیشتر تکون بده"
شیائو ژان با گستاخی جواب داد "چشم ارباب" و بی نفس خندید. با ضربهای که ییبو به کون ژان زد، خندهی ژان به نالهی بلندی تبدیل شد و دوباره از عضو ییبو فاصله گرفت و با قدرت به پایین کوبید و از کشیدگی سوراخـش با وجود این دیک کلفت، لذت برد.
شیائو ژان زمزمه کرد "داری لذت میبری، ها؟" نتونست جـلوی خودش رو بگیره. هردوپای لرزونـش رو به کوسـن چسبوند و با سرعت بیشتری به حرکت ادامه داد. ییبو محکم به کمـرش چنگ انداخته بود و همین حالا هم انگاری به کام شدن نزدیک بود"ییــ...ییبو...عاح...عاااااح"
ییبو غرید "یواشتر ناله کن" عرق از گونهی گرگرفتهی ییبو پایین چکید. شیائو ژان سوراخـش رو روی دیک ییبو حرکت داد و همزمان برای اینکه بتونه تیر خلاص رو بزنه، عضلاتـش رو با اراده منقبض نگه داشت. میتونست نبض زدن دیک ییبو رو احساس کنه، نفسهای سخت و پرسروصدای ییبو نشون میداد که داره به کام شدن نزدیک میشه.
سه ضربه طول کشید تا ییبو با صدای خفهای به ارگاسم برسه و با کام داغ سوراخ شیائو ژان رو پر کنه. شیائو ژان با حس پُری خیسی، بلند نالید و کونـش رو حرکت داد تا به ییبو کمک کنه.
شیائو ژان با حس سنگینی قفسهی سینه لبخند زد و گفت "هیهیهی، من هنوز نیومدم"
ییبو تو دماغی خندید و دستی به موهای کوتاهش کشید و با پوزخند معنی داری به شیائو ژان زل زد "هنوز زوده پز بدی، دو بار راند دیگه هم باید تحمل کنی"
شیائو ژان موافقت کرد و بدون اینکه فکر کنه گفت "آره، من..." بعد چشمهاش رو تیز کرد و پرسید "اما وقت استراحت که این وسط داریم، مگه نه؟ امکان نداره دوباره انقدر زود شق کنـ..." وقتی ییبو کمـرش رو حرکت داد و دیک شق و مغرورش خودنمایی کرد، نفـس شیائو ژان حبس شد.
ییبو با پوزخند شیطانی دست روی هر دو پای شیائو ژان گذاشت و همونجا قفلـش کرد "خب داشتی چی میگفتی؟"
وای خدا، غلط کردم!
***
راند دوم خیلی بیشتر از راند اول طول کشید.
وقتی شیائو ژان بعد از چند ضربه سعی کرد استراحت کنه و فقط به آرومـی روی دیک ییبو حرکت کرد، ییبو پرسید "چیه؟ داری کم میاری؟" فک شیائو ژان با شنیدن این سوال فشرده شد.
شیائو ژان گفت "عمرا!" با اینکه با هربار بالا و پایین رفتن روی دیک ییبو داشت از قبل خستهتر میشد. از لحظهی شروع دیکـش شق شده بود و شیائو ژان حس کرد اگه ییبو حتی یک بار پروستاتـش رو لمس کنه، کام میشه.
شیائو ژان دوباره عزمـش رو جزم کرد و سریعتر حرکت کرد و ریتم آروم بالا و پایین رفتنـش طوری قدرت گرفت که با هر ضربه صدای جیر جیر کاناپه بلند میشد.
صدای لعنت و نفسهای گرفته و نالههای خفه با هم همراه شد و تمام وجود هر دو نفـر غرق لذت پرحرارتی شد. هربار که روی دیک ییبو فرود میومد و دیک حجیم پسر جوونتر دیوارهی خیس و حساسش رو میسایید جریان مدامی از الکتریسیته ستون فقرات شیائو ژان رو طی میکرد، خیلی خوبه، لعنت...
"فاک! دارم..." شیائو ژان نتونست جملهاش رو تموم کنه. محکم به شونههای ییبو چنگ انداخت، سعی کرد به خودش دست نزنه چون میترسید به ارگاسم برسه، اوه فاک! ییبو حس خیلی خوبی داشت.
ییبو وسط نفس نفس زدن پرسید "هاه، داری میایی بیبی؟" ییبو به کوسن تکیه داد و محو تماشای شیائو ژانی شد که روی دیکـش در حال سواری بود "ادامه بده، سعی میکنم خیلی اذیتت نکنم" و بعد از اونجایی که ییبو هیچ رحم و مروتی نداشت، کم کم دست به کار شد و به سمت بالا ضربه زد و پاهاش رو روی مبل گذاشت تا بتونه محکمتر ضربه بزنه.
با ضربهای که به پروستات ژان خورد، صدای نالهی ژان بلند شد و با لب و چشمهای نیمه باز، سـرش به عقب پرت شد. شیائو ژان غرق در لذت روی دیک ییبو بالا و پایین رفت و پریکام روی لباس ییبو پخش شد. با ضربههای ییبو به جلو خم شد و نفس داغـش روی گردن ییبو پخش شد، این حد از لذت اونقدر برای ژان زیاد بود که هیچ راه فراری واسـش باقی نمونده بود.
و قبل از اینکه شیائو ژان بفهمه، تموم شد! دیدش تار شد و کمر خوشفرم و باریکـش مثل یه کمان قوس گرفت و مایع سفید رنگی از دیک ملتهـبش بیرون پاشید، کمرش میلرزید و قلبـش اونقدر محکم میکوبید که حس میکرد قصد داره سینهاش رو بشکافه و بیرون بیاد. گوشش سوت میکشید و شیائو ژان حس کرد روحش داره از کالبدش بیرون میاد.
فقط تونست خیسی بیشتری رو احساس کنه و صدای نالههای محکم و تند ییبو رو کنار گوشش بشنوه، انگشتهای بیرحمـش داشت کبودیهای بیشتری روی بدن ژان به جا میگذاشت.
آروم آروم به خودش برگشت و اولین چیزی که شیائو ژان فهمید فاک، اومدم!
از جایی که صورت سرخش رو پنهان کرده بود، تکون نخورد، روی ییبو ولو شد و صورتش رو تو گودی گردن ییبو جا داد. شیائو ژان واقعا از خودش خجالت میکشید اما اونقدر غرق لذت بود که نمیدونست باید عصبانی باشه یا راضی!
همون موقع هر دو دست ییبو بیکار نموند و از بالا تا پایین، پشت شیائو ژان رو نوازش کرد. درنهایت به کون ژان رسید و محکم بهش چنگ انداخت، ظاهرا از سکوت ژان از اینکه داشت دستمالیش میکرد، راضی بود.
ژان شونهی ییبو رو بوسید و ییبو با سرخوشی و غرور گفت "گمون کنم باید جایزه بگیرم"
شیائو ژان نتونست تحمل کنه و بالاخره سکوتش رو شکست و فورا پرسید "چه جایزهای؟ نه قبلا چیزی در مورد جایزه نگفته بودی"
"نکنه میخوای بزنی زیرش ژان گه؟ قبول نداری که من بُردم؟"
شیائو ژان هوفی کشید و سـرش رو چرخوند و لپش رو روی شونهی ییبو گذاشت و سعی کرد از پسر جوونتر دوری کنه "اولش که داشتم خوب پیش میرفتم"
صدای پوزخند تمسخرآمیزی شنیده شد "باشه! از اونجایی که من دوست پسر مهربون و باشعوری هستم تظاهر میکنم که نیومدی، پس میتونی ادامه بدی"
شیائو ژان فورا سمت ییبو چرخید و با صدای بلندی پرسید "چی؟!!"
اما ییبو انگار تصمیم خودش رو از قبل گرفته بود. با دو دستی که هنوز هم روی کون شیائو ژان باقی مونده بود، بلند شد و شیائو ژان از جا پرید و ناخودآگاه دستهاش رو دور گردن و پاهاش رو دور کمر ییبو حلقه کرد.
"یواش، نکنه میخوای بندازیم پایین؟!"
با اینکه پاهای ییبو که احتمالا به خاطر کام شدن و دوباره از سـر گرفتن فعالیت، مثل یه بچه آهو که تازه شروع به راه رفتن کرده، میلریزد، با صدای گرفته گفت "نخیر!" و شیائو ژان رو از هال به اتاق خواب و تخت برد. دیکـش هنوز هم داغ و سفت بود. هر قدمی که برمیداشت باعث میشد عضـوش عمیقا وارد مرد بزرگتر بشه و شیائو ژان میون حصار بازوهای ییبو میلرزید و ناله میکرد.
"عا...عاح..."
وسط راه، دیک ملتهبـش بیرون اومد و سوراخ ژان رو خالی کرد. با انقباض ناخودآگاه عضلات ورودی ژان، یه چیز گرم و خیس بیرون ریخت و شیائو ژان نفـس لرزونـی کشید و محکمتر از قبل ییبو رو بغل کرد.
در نهایت روی ملحفههای سـرد پایین گذاشته شد و ییبو کنار بدن خسته و خیس از عرقـش خزید. بعد طوری که میخواست، مرد رو نشوند تا یه بار دیگه روی پاهاش بشینه اما این دفعه از پشت.
شیائو ژان واکنـش نشون داد "یــ...ییبو!!" وقتی ییبو دوباره بی مقدمه دیکـش رو فرو کرد نفـس شیائو ژان تو حلقـش گیر کرد. اونقدری سوراخش پر از مایع شده بود که عضو ییبو به راحتی درونـش لغزید.
دستهای یببو روی ران پای لرزون ژان فرود اومد و گوشت نرمـش رو مالید و آروم پرسید "میتونی حرکت کنی؟"
شیائو ژان موافقت کرد و به خوبی دیک داغ ییبو رو احساس کرد. بدنـش سست شده بود انگار هیچ استخونـی نداشت و دست خودش نبود اما میلرزید و تمام پوستـش گرگرفته و سرخ شده بود و به هر لمسی حساس بود.
"اشکالی نداره" دو دست ییبو روی کمر شیائو ژان نشست و به مرد اطمینان داد "ایندفعه بسپارش به من" بعد، ژان رو خم کرد. شیائو ژان هم کاملا تحت فرمان ییبو بود.
ییبو که انرژی زیادی خرج نکرده بود از قدرت بازوهاش برای بالا و پایین کردن شیائو ژان روی دیکـش استفاده کرد. شیائو ژان سعی داشت کمک کنه اما نایی نداشت، دست و پاهاش طوری که میخواست تحت فرمانـش نبودن. فقط میتونست تحمل کنه. تا ییبو مثل یه عروسک باهاش رفتار کنه و با وجود کامی که چند دقیقه پیـش خالی کرده بود دوباره به فاکـش بده، طوری که انگار سوراخ ژان فقط برای پر شدن با کام ییبو ساخته شده بود. با فکر به این حقیقت، سوراخـش منقبض شد و بدون هیچ محدودیتی نالید.
نگاهی به پایین انداخت، رگ دست ییبو برجسته شده بود، انگشتهاش اونقدر محکم به کمـرش چنگ انداخته بود که همین حالا هم میتونست رد کبودی و خراش رو روی پوست حساسش ببینه. فکر نمیکرد که بتونه دوباره به ارگاسم برسه اما دیکـش پر از خون شده بود و با وجود مارکی که ییبو روی پوستـش به جا گذاشته بود، بیشتر تحریک شد.
این راند از سکس یه جورایی انگار تا ابد طول کشید. شیائو ژان از شدت حساس شدن داشت درد میکشید و واژههایی رو به زبون میاورد که حتی نمیتونست هضم کنه. حتی نفس کشیدن رو از یاد برده بود و ذره ذرهی وجودش از حس لذت طاقت فرسا، اشباع شده بود.
شیائو ژان با ناامیدی التماس کرد "خواهـ...خواهش میکنم..." ییبو قدرت گرفت و دستش رو دور دیک چسبناک شیائو ژان حلقه کرد و این حرکت اونقدر یهویی بود که شیائو ژان تقریبا جیغ کشید "ییبو!"
ییبو دستور داد"بیا!" و تمام بدن شیائو ژان لرزید و بدون هیچ کنترلی روی دیک ییبو بالا و پایین مرفت. با وجود عضلات از نفـس افتاده، به خودش پیچید و لعنت فرستاد و برای بار دوم کام شد و ملحفه رو خیس کرد.
با منقبض شدن ورودی شیائو ژان، ییبو غرید، این تنگی اونقدری برای ییبو تحریک کننده بود که یه بار دیگه سوراخ ژان رو با مایع سفیدی پر کنه. از دفعهی قبل خیلی کمتر بود اما به قدری کافی بود که سوراخ شیائو ژان رو پر کنه. همونطور که قبلا تصـورش رو کرده بود.
شیائو ژان میلرزید "اوه..." چند لحظه به همون حالت باقی موند و بعد مردمکهاش به عقب چرخید و به جلو روی تخت افتاد.
شیائو ژان صدای ییبو رو میشنید، اما همین حالا هم تاریکی به ذهنـش غلبه کرده بود هرچند اونقدر هوشیاری داشت که بفهمه...
دوباره از حال رفتم...لعنت!
