Chapter Text
جونگوون نمی خواست اعتراف کنه اما حقیقت این بود که اعضا دیگه مثل سابق باهاش رفتار نمیکردن!
اون انتظار داشت با عمیق تر شدن رابطشون از دوست و همگروهی های معمولی به دوست پسر عشق و علاقه ی بینشون بیشتر بشه اما برعکس هر روزی که میگذشت پسرا بیشتر از قبل ازش فاصله میگرفتن بدون اینکه حتی دلیلی برای اینکار وجود داشته باشه.
جونگوون روزهایی زیادی رو صرف فکر کردن به اینکه چه کاری انجام داده بود که دوست پسراش رو آزرده بود کرد اما به هیچ نتیجه ای نرسید، اون نمیتونست متوجه بشه دقیقا کجای کارش اشتباه بوده که پسرا اینطور نسبت بهش سرد شدن طوری حتی نگاهش هم نمیکنن چه برسه به اینکه مثل قبل باهاش اسکین شیپ داشته باشن یا ببوسنش.
اولین باری که حس کرد رفتار دوست پسراش تغییر کرده زمانی بود که توی اتاق تمرین دنس جدیدشون رو تمرین میکردن و جونگوون تصمیم گرفت برای رفع خستگیشون بعد از چندین ساعت بیوقفه تمرین کردن بره بیرون و نوشیدنی های مورد علاقشون رو بخره و اینکاررو هم کرد اما وقتی برگشت فقط با یه اتاق خالی مواجه شد... پسرا بدون اینکه چیزی به اون بگن به خوابگاه برگشته بودن!
جونگوون با ناراحتی و کمی عصبانیت نوشیدنیهارو همونجا توی سطل آشغال پرت کرد و به خوابگاه برگشت تا هر چه سریعتر راجب این موضوع با پسرا صحبت کنه، جدا از اینکه اون هم بخشی از گروه و دوست پسرشون بود و باید در جریان کارها قرار میگرفت اون عنوان لیدر رو به عهده داشت پس باید برای انجام یه کار اول از همه با اون مشورت میشد.
وقتی به خوابگاه برگشت تا راجب این موضوع صحبت کنه پسرا تمام مدت نادیدش گرفتن و طوری رفتار کردن که انگار که هیچ اتفاق مهمی رخ نداده و جونگوون که صبرش لبریز شده بود سرشون فریاد کشید و جیک با یه لحن عجیب گفت:مشکل چیه؟ ما فقط خسته بودیم برای همین نتونستیم زیاد منتظر بمونیم و فقط برگشتیم خوابگاه! چرا چنین چیز ساده ای رو گنده میکنی؟
جونگوون فقط لبهاش رو به هم فشار داد و سکوت کرد چرا که احساس میکرد هیچکدوم از اعضا نمیتونن درکش کنن.
+میدونی چیه... فراموشش کن اصلا!
جونگوون به آرومی زمزمه کرد و به سمت اتاقش راه افتاد، هنوز چند قدم هم برنداشته بود که صدای هیسونگ رو از پشت سرش شنید.
_هنوز نمیتونم درک کنم چرا اون به عنوان لیدر انتخاب شده درحالی که هنوز عین بچه ها رفتار میکنه!
و اونجا بود که جونگوون برای اولین بار احساس کرد که غرور و احساساتش از جانب نزدیکترین و دوست داشتنی ترین آدمهای زندگیش آسیب دیده.
دومین اتفاق که خیلی به قلب ترک خوردش آسیب زد صبح فردای همون روز بود، جونگوون تمام شب رو پنهانی مشغول گریه کردن روی تختش بود برای همین چشماش به سرخی خون شده بودن اما هیچکدوم از پسرا زمانی که سر میز صبحانه حاضر شد ازش چیزی راجب اینکه چه اتفاقی برای چشماش افتاده نپرسیدن و بدتر از همه نادیدش گرفتن.
جونگوون سعی کرد اینکه ناراحت شده رو به روی خودش نیاره، اون میخواست حتی بعد از صبحونه از پسرا بابت دیروز عذرخواهی هم بکنه چون طاقت اینطور سردی و دور موندن از دوست پسراش رو نداشت و همینطور نمیخواست قهرشون بیشتر از چند ساعت طول بکشه اما همه چیز زمانی که روی صندلی جی خم شد تا لبش رو ببوسه و اون سرش رو به طرف مخالف چرخوند تغییر کرد.
آتیش عصبانیتش دوباره شعله ور شد، مگه چیکار کرده بود که همه اینطور باهاش رفتار میکردن؟!
+به چه دلیل کوفتیای سرت رو چرخوندی؟
صورت جی توی هم رفت و با لحنی که تقریبا هشدار آمیز بود گفت:مواظب کلماتی که استفاده میکنی باش.
پسر کوچیکتر با پافشاری دوباره سوالش رو تکرار کرد:چرا سرت رو چرخوندی؟
جی چرخی به چشماش داد و نیکی درحالی که با خواب آلودگی چشماش رو میمالید گفت:هیونگ بخاطر یه کیس داری صبح به این زودی دعوا میکنی؟ ببینم اصلا قبل اومدن مسواک زدی؟
جونگوون با شوک به مکنشون نگاه کرد و گفت:شماها یه چیزیتون شده! قبلا برای صبحانه من رو بیدار میکردین، میبوسیدین، برام صندلی رو عقب میکشیدین یا لقمه میگرفتین اما حالا همش بهم بیتوجهی میکنین و حتی حالا که خودم برای یه بوسه جلو میام پسم میزنین و بهونههایی مثل مسواک میارین!
_بهداشک شخصی بهونه نیست.
سونگهون به آرومی همینطور که با قاشقش برنج توی کاسش رو هم میزد گفت انگار که از کل حرفهای جونگوون همین تیکه رو شنیده باشه.
+واو شماها واقعا...
جونگوون حرفش رو نصفه نیمه رها کرد و از آشپزخونه بیرون زد.
چند روز به همین منوال گذشت و جونگوون به دوری کردن از پسرا ادامه داد هر چند اگه اینکار رو هم نمیکرد اونها بازم سمتش نمیومدن.
وعده های غذاییش رو به تنهایی و زودتر از بقیه میخورد و بیشتر وقتش رو تا زمانی که از خستگی روی پاهاش نمیتونست بایسته توی اتاق تمرین میگذروند و شبها دیروقت زمانی که همه توی اتاقهاشون بودن به خوابگاه برمیگشت.
دیگه خبری از دیت های رمانتیک، بغل و بوسه، نوازش و حرف های محبت آمیز نبود.
قلب جونگوون ناگهان از عشق خالی شده بود و این حس پوچی داشت از درون نابودش میکرد.
چطور اینقدر بی دلیل و ساده رابطش با دوست پسراش خراب شد؟ اونها که با هم خوب بودن، همدیگه رو دوست داشتن، به هم احترام میذاشتن و بیشتر از همه به همدیگه اهمیت میدادن... چطوری از اون صبحهای پر سر و صدا که با هم آشپزی میکردن و صبحونه میخوردن و شبهای عاشقانه ای که همه کنار هم زیر یه پتو میخوابیدن و فیلم نگاه میکردن به این سکوت مطلق رسیده بودن؟ باور این حجم از تغییر توی این مدت کم سخت بود.
تنها چیزی که به ذهن جونگوون میومد "به هم زدن" بود!
احتمالا اونها میخواستن باهاش به هم بزنن اما نمیتونستن این رو به زبون بیارن برای همین بود که داشتن اینطور غیر مستقیم ازش دوری میکردن... ولی چرا؟ اونها که به تازگی رابطشون رو از دوست های معمولی به دوست پسر تغییر داده بودن، چرا اینقدر زود بینشون مشکل پیش اومده بود؟ یعنی پسرا اینقدر زود ازش خسته شده بودن؟ یا شایدم متوجه شده بودن که نمیتونن به معشقوقشون بهش نگاه کنن؟ اینکه چه دلیلی وجود داشت رو فقط خودشون میدونستن...
_میخوای زودتر برگردی خوابگاه؟ امشب جشن اولین بردتونه نمیخوای به عنوان لیدر کنار اعضای گروهت باشی؟
منیجرش با کمی تعجب ازش پرسید و جونگوون سری به نشونه ی نفی تکون داد.
از همینجا هم صدای خندههای بلند پسرا به گوش میرسید، میتونست شرط ببنده که اونها حتی متوجه نبودنش هم نشدن.
+من فقط خستم... نیاز دارم یکم تنها باشم.
منیجر برای چند ثانیه توی فکر فرو رفت و بعد با کمی مکث انگار که هنوز راضی نبود گفت:خیلی خب فقط یادت باشه رسیدی خوابگاه حتما بهم خبر بدی.
جونگوون سری به نشونه ی تایید تکون داد و با قدردانی ازش تشکر کرد.
_کیک رو آوردم~
نیکی با خوشحالی فریاد زد و جونگوون بدون اینکه سرش رو بالا بیاره تا به افراد توی اتاق و کیک اولین بردشون نگاه کنه وسایلش رو توی کیفش ریخت و ایرپادش رو توی گوشش گذاشت، این شکلی میتونست توی سکوت و به دور از صدای خنده هایی که اون جزوی ازشون نبود به راهش ادامه بده.
زمانی که با کمی عصبانیت و حرص کیفش رو بالا آورد تا روی شونش بندازه به کوچیک ترین عضوشون که کیک رو حمل میکرد خورد و باعث شد نیکی با کیک که توی دستش گرفته بود روی زمین بیفته.
برای چند لحظه صدای خنده ها و شادی پسرا قطع شد و اتاق توی سکوت فرو رفت طوری که حتی استفها و کارکنان هم با کنجکاوی به داخل اتاق سرک کشیدن.
خوشبختانه نیکی تونسته بود کیک رو نجات بده اما زانوهای خودش در اثر برخورد به زمین و پوشیدن شلوارک کمی خراشیده شده بود.
_نیکی! اوه عزیزم حالت خوبه؟ میتونی بلند شی؟
همه ی پسرا به طرف مکنشون هجوم بردن و با نگرانی جویای حالش شدن در همون عین نیکی با چشمهایی که اشک توشون حلقه زده بودسرش رو بالا آورد و به لیدرشون نگاه کرد کسی که از اول تا آخر همونجا بی حرکت ایستاده بود و با چشمهایی سرد نگاهش میکرد.
